- دوشنبه 26 مهر 1400

 
 
 
 
 
حقوق بشر
پناهندگی / اقامت
مهاجرت/انتگراسیون
جامعه/روحی-اجتماعی
مصاحبه / گفتگو
دیدگاه ها
ترجمه
پایان نامه
در دیگر رسانه ها
فیلم و صدا
درباره من
درباره سایت
Asyl / Aufenthalt
Menschenrechte
Über
 
 
در کشاکش بین سُنت و خانواده و خواسته ها و آرزوهای فردی چاپ ارسال به دوست
17 شهريور 1390


بسیاری از زنان و دختران جوانی که پس از مهاجرت یا پناهندگی در آلمان بزرگ شده اند از یکسو با انتظاراتی از سوی پدر و مادر و خانواده یا همسر روبرو هستند که ریشه در تربیت و فرهنگ آنها دارد و از سوی دیگر به دلیل بزرگ شدن و زندگی در جامعه و کشور جدید با فرهنگ و ارزش های متفاوتی آشنا می شوند که اهمیت "فرد" و نیازها و خواسته های آن بر پاسخ به انتظارات خانواده اولویت دارد. این کشاکش در بسیاری از این خانواده ها بر تمام زندگی سایه می اندازد و بسته به اینکه چه راه و روشی برای برخورد با آن انتخاب شود، پیامد های متفاوتی با خود به همراه خواهد داشت. گفتگوی زیر با خانم ک. یک نمونه در این ارتباط می باشد.


***

تو 31 ساله هستی، دو تا بچه داری، امسال موفق شدی که پایان نامه خودت در رشته مددکاری اجتماعی و امور تربیتی را بنویسی و به تازگی هم فارغ التحصیل شدی. سیزده ساله بودی که از روستائی در غرب ترکیه به آلمان آمدی.

چطور شد که به آلمان آمدی؟
از طریق بهم پیوستگی خانواده. در ترکیه  که بودم، وقتی 9 ساله بودم، پدرم به آلمان آمد. اینجا کار می کرد و بعدا موفق شد که اقامت بگیرد. چهار سال اینجا بود، وقتی یازده ساله بودم، می خواست که ما هم به آلمان بیائیم. و بلاخره چند سال بعد آمدیم. اگرچه خودم نمی خواستم.


چرا نمی خواستی که به آلمان بیائی؟
نمیخواستم از دوستانم جدا شوم و از مملکتم بیرون بیایم. آنجا که بودم درس می خواندم. وقتی سیزده ساله بودم برای خودم برنامه داشتم که درسم را ادامه بدهم و وکیل بشوم.

الان چه احساسی داری، هنوز هم با اکراه در آلمان هستی؟
الان دیگه وضعیت فرق کرده. این احساس کم شده، الان دو تا بچه دارم و نمی خواهم که بچه هایم همان سرنوشتی را پیدا کنند که من پیدا کردم. یعنی از از جائی که بزرگ شده اند کنده شوند و بعد بچه هایم همان چیزی را به من بگویند که خودم به پدر و مادرم میگفتم که: چرا ما را اینجا آوردید. اگر مطمعن بودم که بچه هایم میخواهند که به ترکیه برویم، حتما بر می گشتم. آنها بلدند ترکی حرف بزنند، ولی ترکی، زبان آموزشی آنها نیست.

هیچوقت از آنها نظرشان را در مورد رفتن و زندگی کردن در ترکیه پرسیده ای؟
بله! یک بار پرسیدم و هر دوتایشان فورا جواب دادند نه! بدون لحظه ای درنگ. هر دو گفتند. ترکیه خوب است، اما برای  تعطیلات! جوابشان مرا غمگین کرد و آنها هم متوجه شدند و پرسیدند که غمگین شدی؟ گفتم: آره، ولی برای من این مهم است که شما چه دوست دارید و چه می خواهید.
الان این حس و نیاز برگشت به ترکیه دیگه یک موضوع تمام شده است. البته نه بطور کامل. هر سال سعی می کنم که با هم به ترکیه مسافرت کنیم. در اینجا هم با هم فیلم و بخصوص سریال های ترکی می بینیم. برایم مهم است که بچه ها اینطوری هم که شده حداقل ارتباطشان را با فرهنگ و زبان مادریشان حفظ کنند. پسر بزرگم که 13 ساله است، می گوید وقتی با تو این سریال ها را می بینم فکر می کنم که ترکیه هم فرهنگ خوبی دارد، مردم در آنجا خیلی نسبت به هم مهربان و صمیمی هستند و با هم خوبند.

تو دو سوم عمرت را اینجا هستی، با احساسی که نسبت به ترکیه تعریف می کنی آیا اینجا احساس غربت نمی کنی؟
موضع خیلی از خواب هایم مربوط به ترکیه می شود و  به زبان ترکی هستند. اگر چه اینجا بزرگ شده و مشکلی با زبان آلمانی ندارم، ولی خواب هایم را به زبان ترکی می بینم. شاید 90% خواب هایم به زبان ترکی و بقیه به زبان آلمانی باشد. فکر میکنم آدم به آن زبانی که خواب می بیند، به این معنی است که در اساس در آن دنیا هم دارد سیر و سیاحت میکند و خلاصه دنیای اصلی اش آنجاست.

احساس غربت چه شد؟
نه، احساس غربت ندارم. میفهمم که دنیای اطرافم چگونه است و کجا هستم و چرا اینجا هستم. در این دنیا و کشور و جامعه جدید جای خودم را پیدا کرده ام. ولی اینکه این دنیا، همان دنیائی است که من می خواهم یا نه، البته موضوع دیگری است.

تو  الان تابعیت آلمانی داری، تا کجا خودت را ترک یا آلمانی میدانی؟
واضح است! من یک تُرکم. من با دو فرهنگ متفاوت بزرگ شده ام. در بسیاری موارد اروپائی ام. عمدی ندارم بگویم آلمانی. در بسیاری از جنبه ها با فرهنگ اروپائی زندگی میکنم و در آن خود را راحت تر هم می بینم. مثلا قبل از آنکه ازدواج کنم، با پسری دوست بودم.  قبل از انکه ازدواج کنیم مدتی با هم بودیم. مثلمن اگر در یک جامعه تماما ترکی زندگی می کردم نمی توانستم اینطور زندگی کنم. از طرف دیگر در برخی جنبه ها، بخصوص مسائل خانوداگی، فرهنگ و سنت های ترکی را حمل می کنم.

وقتی که به دنیا آمدی پدرت در زندان بود، کی اولین بار پدرت را  دیدی؟
درسته. موقع تولد من، پدرم در زندان بود. آنموقع، اواخر دهه 70 و اوائل دهه 80 و بعد از کودتا در ترکیه، خیلی از مخالفین چپ دستگیر و به زندان فرستاده شده بودند. پدر من یک فعال سیاسی بود و علاوه بر آن به دلیل آنکه خانواده و روستای ما پیرو آئین علوی هستند بیشتر هم زیر فشار بودیم. خیلی از خانه های علوی ها را سوزانده بودند و خیلی ها هم به زندان رفته بودند. به هر حال وقتی برای اولین بار پدرم را دیدم چهار یا پنج ساله بودم.

دختر بچه ای که در روستائی در ترکیه بدنیا آمده، تا 13 سالگی آنجا بزرگ شده، در چوپانی و دامداری به خانواده کمک می کرده و یک دفعه به آلمان می آید و اینجا به دانشگاه می رود و مدرکش را می گیرد. رسیدن به این نقطه سخت بود؟
تا آنجا که به خانواده برمی گردد، خانواده های علوی نه تنها مانعی بر سر راه درس خواندن دخترانشان ایجاد نمی کنند، بلکه آنها را تشویق به ادامه تحصیل هم می کنند. اما داستان زندگی من فراز و نشیب های زیادی داشت.

این فراز و نشیب ها چه بود؟
موقعی که 16 ساله بودم، با یک سازمان دست چپی ترکیه ارتباط داشتم. این سازمان یک سازمان رادیکال و معتقد به جنگ چریکی بر علیه رژیم ترکیه بود و در آلمان هم رسما یک سازمان ممنوعه بود. ولی آنها فعال بودند و من هم با آنها ارتباط داشتم. وقتی پدرم این موضوع را فهمید به شدت با آن مخالفت کرد. اصلا رفتارش با من کاملا عوض شد، بطوری که شوکه شده بودم و نمیدانستم چرا اینطور شده. ولی من راه خودم را ادامه دادم. به فعالیت هایم ادامه دادم ولی صدایش را در نیاوردم و برای اولین به پدرم  دروغ گفتم. وقتی متوجه ادامه فعالیتهای من شد، با هم بحث و جدل داشتیم که به شدت عصبانی شد و به من سیلی زد و آخر سرهم گفت دیگه اجازه رفتن به مدرسه ندارم. و یک هفته من را در خانه زندانی کرد. بعدا که قول دادم که دیگه فعالیت نمی کنم. اجازه داد به مدرسه بروم و وقتی فهمید که هنوز ارتباط دارم، برای بار دوم مرا در خانه زندانی کرد و گفت: تصمیم گرفته ام که تو را به شوهر بدهم، به پسرعمه ات. در واقع قصد پدرم این بود که از طریق به ازدواج درآوردن من، جلوی فعالیت های  سیاسی ام با آن سازمان را بگیرد.

پسر عمه ام دو سال از من بزرگ تر بود و در ترکیه زندگی میکرد و معنی ازدواج این بود که من به ترکیه رفته و در آنجا باید با او زندگی کنم. من گفتم: من اصلا نمی خواهم ازدواج کنم. تازه پسرعمه ام برای من مثل برادر می ماند.

چرا پدرت با فعالیت های تو مخالف بود؟
پدرم ترس داشت. الان که خودم دو تا بچه دارم او را می فهمم. آن سازمان در آن زمان دنبال جذب نیرو بو تا جوانان را برای عملیات چریکی به ترکیه بفرستد. پدرم می ترسید که آخر و عاقبت من این باشد و دستگیر شوم. حتی یک بار در آلمان در یکی از تظاهرات مربوط به این سازمان دستگیر شده بودم. به همین خاطر پدرم می ترسید که از طرف این سازمان به ترکیه فرستاده شده و در آنجا توسط رژیم دستگیر شده و به زندان فرستاده شوم. از طرف دیگر می ترسید که در درگیری ها و اختلافات درون تشکیلاتی این سازمان که حاصل آن کشته شدن تعدادی، حتی در آلمان بود، کشته شوم. 

عکس العمل تو در مقابل پدرت چه بود؟
به تشکیلاتم گفتم که دیگر نمی خواهم پیش پدرم بمانم و تصمیم گرفته ام که با تمام وجود برای تشکیلات فعالیت کنم. سه روز نزد یکی از اعضاء تشکیلاتمان بودم.  بعدا پدرم قول داد که با فعالیت های من دیگر مخالفت نکند و من به خانه برگشتم. بعد از آن پدرم تصمیم گرفت که از شهر هامبورگ که آن موقع آنجا زندگی می کردیم و آن سازمان در آنجا خیلی فعال بود، جابجا شده و به دورتموند آمدیم. همه این تصمیم ها خیلی سریع انجام شده و درعرض چند هفته ما جابجا شدیم. اینطوری پدرم می خواست که رابطه من را با آن تشکیلات قطع کند.

چند وقت بعد هم در یک مهمانی خانوادگی عمه ام مرا برای پسرش خواستگاری کرد. پدرم گفت: باید از دخترم بپرسم و قرار شد هفته بعد بیایند. من شوکه شده بودم. فکر می کردم اینها جزئی از یک برنامه پدرم است که می خواهد من را بترساند تا دیگر فعالیت نکنم.

تو چه گفتی؟
خشکم زده بود و نمی دانستم چه باید بگویم. باورم نمی شد. دیگر با پدرم صحبت نکردم. ولی به مادرم گفتم من اهل ازدواج نیستم، حتی اگر مجبور به خودکشی شوم، تن به ازدواج نمی دهم.

از طرف دیگر بی کار ننشستم. در دورتموند و بدون آنکه پدرم بفهمد، با دفتر آن سازمان در شهر کلن ارتباطم را دوباره برقرار کردم. در همان زمان با یک پسر جوان که چند سال از خودم بزرگتر بود و او هم با یک سازمان دست چپی دیگر فعالیت می کردم آشنا بودم. آنموقع دو دوست ساده بودیم که خیلی به هم احترام می گذاشتیم و با هم خیلی بحث می کردیم. ماجرای عروسی و خواستگاری را برایش تعریف کردم. وقتی او این حرفها را شنید به من گفت که از سالها قبل به من علاقه داشته، ولی چون فکر میکرده که نامزد دارم نخواسته احساسش را به من نشان دهد و گفت برای اینکه از زیر این فشار بیرون بیائی من میائیم از پدرت درخواست خواستگاری میکنم.

آیا با پدرت صحبت کردید؟
نه. هردو می دانستیم که راه حل ما یک فکر بچه گانه است و پدرم اصلا چنین چیزی را قبول نمی کند. به همین خاطر با هم تصمیم گرفتیم که دیگر من به خانه بر نگردم. اول می خواستم تنها خانه بگیرم و تنها زندگی کنم، اما بعدا تصمیم گرفتیم که با هم زندگی کنیم. یک روز صبح و چند روز قبل از مسافرت خانوادگی به ترکیه که قرار بود آنجا عروسی کنم، پاسم را برداشتم و بدون آنکه به پدر و مادرم چیزی بگویم از خانه خارج شده و دیگر بر نگشتم.

بعدا به توصیه دوست پسرم به پدرم تلفن کرده و به آنها تصمیمم را خبر دادم.

به پدرت چی گفتی؟
وقتی زنگ زدم اول مادرم گوشی را برداشت و برایش سخت بود که حرف بزند. بعد پدرم صحبت کرد. گفتم با ازدواج مخالفم و نمیتوانم بپذیرم که آنها برای آینده من اینطوری تصمیم بگیرند و گفتم که تصمیم دارم  راه خودم  را بروم. اول می خواست مرا قانع کند که تصمیمم اشتباه است، بعد خیلی عصبانی شد و با من جر و بحث می کرد و من هم تماس را قطع کردم.

پدر و مادرت می دانستند که کجا هستی. چه مدت از هم جدا بودید؟
تا سه ماه با آنها تماسی نگرفتم و آنها هم نمیدانسند که من کجا هستم. بعد یکی از دوستان پدرم  در یک مهمانی بطور اتفاقی مرا دید و شناخت. من او را نمی شناختم. او با پدرم تماس گرفت و بعدا هم با من تماس گرفت و گفت می خواهد ترتیب یک دیدار با پدرم را جور کند. عصبانی بودم که به چه حقی به خودش اجازه چنین کاری را داده. ولی نهایتا پذیرفتم. چند وقت بعد پدرم، من و دوست پسرم  همدیگر را دیدیم. پدرم گفت: موضوع ازدواج با پسر عمه ات دیگر منتفی است و تو می توانی به خانه برگردی. به او گفتم که دیگر به او اعتمادی ندارم، چون چندین بار از این حرف ها زده و گفتم که الان با دوست پسرم با هم زندگی میکنم. بعد از کلی بحث، پدرم گفت: من قبول میکنم که تو راه  و زندگی خودت را بروی و اگر بخواهی می توانیم با هم ارتباطمان را برقرار کنیم، اما یک شرط دارم  و آن اینکه شما(من و دوست پسرم) با هم ازدواج کنید. دوست پسرم بلافاصله موافقت کرد. و گفت بله ما موافقیم.

پدرت از تو سوال کرد، آیا خودت جواب دادی؟
نه من جواب ندادم. دوست پسرم که جواب داد من هم بعدا نظرش را تائید کردم. امروز تازه می فهمم که آنوموقع باید جلویش را می گرفتم و خودم حرفم را میزدم. با تمام مبارزه ای که من برای آزاد بودن خودم کرده بودم، این بار باز دو مرد بودند که برای من تصمیم می گرفتند، پدرم که شرط و شروط تعیین می کرد و دوست پسرم که بله را گفت. و من بطور خیلی پاسیو دنباله رو  وضعیتی شدم که آنها برایم رقم زدند.

این حرف را الان می گوئی، یا آن موقع هم اینطور می فهمیدی؟
نه. آنموقع اینطور نمی فهمیدم. آنموقع تقریبا  17 ساله بودم. فکر می کردم یک زن آزادم و می خواستم در زندگی خودم برای خودم تصمیم بگیرم. همینطوری آره گفتم. هیچکس از من سوال نکرد. نظر من مهم نبود. پدرم و دوستم تصمیم گرفتند. در آن شرایط مات و مبهوت بودم و نمی دانستم که چکار باید بکنم.

بعد چه شد؟
کمی بعد با دوست پسرم ازدواج کردیم و یک سال بعد زمانی که 18 سال و نیم بیشتر نداشتم اولین بچه ام بدنیا آمد.

یعنی در حالی که هنوز مدرسه تمام نشده بود ازدواج کردی و در آن شرایط صاحب بچه شدی. زندگی مشترکتان چطور پیش رفت؟
میخواستم با وجودی که ازدواج کرده ام و صاحب بچه شده ام درسم را ادامه دهم، ولی همسرم کاملا عوض شده بود. آنموقع برادر بزرگ همسرم که خودش مجرد بود با ما و در خانه ما زندگی می کرد. وقتی به همسرم گفتم که می خواهم درسم را ادامه بدهم، این برادر شوهرم بود که به من جواب داد و گفت: فراموش کن، تو ازدواج کرده ای، تو مادری و در خانه می مانی. به همسرم نگاه کردم، ساکت بود و حرفی نمی زد. بعدا از او پرسیدم چرا ساکت بودی، تو خودت حرفت چیه؟ جواب داد: دلم میخواست اینطور باشه که تو می خواهی، اما خانواده من همچین چیزی را قبول نمی کند که تو که حالا ازدواج کرده ای مدرسه بروی.

تو چی گفتی؟
بدون اینکه بحث کنم به این وضع تن دادم.

گفتی تو و همسرت هر کدام با گروه های دست چپی متفاوتی فعالیت می کردید. این موضع گیری و رفتار همسرت در تناقض با آن آرمان هایتان نبود و تو خودت چطور این وضع را قبول کردی؟
درسته. تعجب میکردم. حتی بهش گفتم: تو که برای حقوق بشر مبارزه میکنی. حقوق بشر که فقط برای مردان نیست. او همه حرف های مرا تائید می کرد ولی بعد میگفت: همه اینها درسته، اما فقط تا دم در خانه! در خانواده و در چهارچوب خانواده قانون دیگری حاکم است.

تازه آن موقع متوجه شدم که چه اشتباه بزرگی کردم که از او صاحب بچه شدم. در مورد خودم هم باید بگم که شوکه شده بودم، باورم نمی شد. توان آنرا نداشتم که جدا شوم و مستقل زندگی کنم. به خودم می گفتم بدون اتکا به یک مرد نمی توانی زندگی ات را پیش ببری. به همین خاطر به آن وضع تن دادم. فکر می کردم اگه تنها زندگی کنم نمیتوانم از پس مشکلات روزمزره زندگی بر آیم. به بچه هایم فکر می کردم و می دیدم که قدرتش را ندارم که تنها با سختی ها درگیر شوم. آنموقع دیگه علاقه ام را به زندگی از دست داده بودم. در خانه ما هر روز پر از مهمان بود. بعض وقتها برای چند هفته یا حتی چند ماه مهمان داشتیم. من دیگر ارتباطم را با سازمانی که با آن فعالیت می کردم را قطع کرده بودم، ولی شوهرم با سازمان خودش ارتباط داشت و فعال بود و بعضی وقتها برای چندین هفته یا حتی چندین ماه جلسات تشکیلاتی در خانۀ ما انجام می شد. در آن شرایط جرعت نمی کردم از جدائی حرف بزنم و می ترسیدم اگر همچین حرفی بزنم همسرم یا دوستان تشکیلاتی اش  بچه ها را از من میگیرند. کار من شده بود بچه داری و پخت و پز و خدمتکاری.

وضعیت چطور ادامه پیدا کرد؟
از اینجا دیگه دعواهای من و شوهرم شروع شد. هفت سال از زندگی مشترک ما می گذشت و ما صاحب دو بچه بودیم. در این مدت تها چیزی که به من کمک میکرد مطالعه بود. انواع کتابهای رمان سیاسی و اجتماعی. دوباره به خودم برگشتم و دیگه نمی خواستم به این شرایط تن بدهم. یک روز به شوهرم گفتم تصمیم گرفتم که  درسم را ادامه بدهم. از او نظر نخواستم، بلکه بهش اطلاع دادم که چه تصمیمی گرفته ام. اول جدی نگرفت، بعد گفت نه. من می گفتم آره، او می گفت نه، من آره، او نه ... بالاخره بهش گفتم اگه موافق نیستی درب خروجی آنجاست. بفرمائید! و بهش گفتم خیالت رو راحت کنم از من دو تا بچه بیشتر گیرت نمی آید. من زن خانه دار نیستم و تصمیم دارم که درسم رو ادامه بدم. دلم می خواهد که با هم باشیم و با هم زندگی کنیم ولی فقط بخاطر بچه ها. گفت: اگه بری مدرسه کی بچه ها رو نگه داره؟  گفتم. از پدر و مادرم کمک می گیرم. با پدر و مادرم تماس گرفتم. خیلی خوشحال شدند که می خواهم درسم را ادامه دهم و گفتند که روی آنها می توانم حساب کنم.

بعد چی شد؟
به مدرسه رفتم و دوره متوسطه ت کلاس دهم را تمام کردم و با مدرک آن یک دوره آموزشی به عنوان مربی کودک گرفتم. این وضع دو سال طول کشید و در این مدت هر روز مادرم بچه ها را نگه میداشت.

آیا همسرت در نگهداری بچه ها هیچ کمکی کرد؟
کمک؟ اصلا. می گفتم اینها بچه های مشترک ما هستند و تو هم باید کمک کنی. تو هم که بیکاری، پس چرا بچه ها را نگه نمیداری؟ از سر مخالفت و لجاجت با من می گفت: تا زمانی که تو مدرسه میروی، بچه ها را نگه نمی دارم.

چرا؟
فکر میکرد که "غیرت" و غرورش در نزد خانواده اش ضربه می خورد. همه خانواده اش مخالف بودند که من به مدرسه بروم.

یک روز وقتی از مدرسه به خانه بر گشتم، پدر شوهرم را که از ترکیه آمده بود در خانه دیدم. وقتی خواستم مطابق سنت دستش را ببوسم، دستش را کنار کشید. با این رفتار پدرش، همسرم  احساس می کرد که رفتار پدرش از عصبانیت است و بخاطر اینه که من به مدرسه میروم و اینطور بود که فکر می کرد که غرور و "غیرتش" لکه دار شده است.

بعد چی شد؟
اینطوری 9 سال را با دعوا با هم مشترک زندگی می کردیم. همسرم هر چیزی را بهانه میکرد و میخواست مرا کنترل کند. اگه پنج دقیقه دیرتر از وقت معمول از مدرسه به خانه بر می گشتم دعوا راه می انداخت. یک روز خودم به خودم گفتم دیگه اجازه نداری بخاطر بچه ها این وضعیت را بیش از این تحمل کنی. و به همسرم گفتم: تو خیلی سعی میکنی پیش دیگران همه چیز را عادی جلوه دهی و اینطور وانمود کنی که انگار یک خانواده خوشبخت هستیم، ولی دیگه من نمیخوام به این بازی ادامه بدم. ما در واقع یک زن و شوهر نیستیم، بلکه دو تا هم اطاقی هستیم. و گفتم می خواهم جدا شوم. البته تا به این نقطه رسیدم که باید جدا بشم تقریبا یک سال طول کشید. بهش گفتم: یا تو از این خانه میروی یا پلیس خبر میکنم. وقتی تصمیمم را به خانواده ام گفتم، پدر و مادرم رابطه شان را با من قطع کردند، حتی عموها و بقیه خانواده هم رابطه شان را با من قطع کردند. در آن شرایط سخت تنها بودم و کسی از من حمایت نمی کرد. همسرم خانه را ترک کرد و تهدید کرد که بچه ها را خواهد گرفت و خواهد برد. هر روز ترس داشتم و می ترسیدم که او یک طوری سر راه بچه ها سبز شود و بچه ها را بدزدد. در ترس دائم زندگی میکردم و به همین خاطر یه مرتبه تصمیم گرفتم از دورتموند اسباب کشی کنم و به یک شهری بروم که هیچکس مرا نمی شناسد تا اصلا کسی مرا پیدا نکند و همسرم بچه ها را نزدد. تصمیمم را گرفتم. ظرف چند روز مقدمات جابجائی ام را جور کردم، یک ماشین نیمه سنگین کرایه کردم و خودم همه وسایلم را بار زدم و رانندگی کردم و با دو بچه هشت و پنج ساله 400 کیلومتر دورتر به ایالت دیگر و شهر کوچکی وارد شدم که کسی مرا نمی شناخت.

چه احساسی داشتی؟
احساس همزمان ترس و امید. امید به اینکه در شهر جدید همه چیز خوب پیش برود و ترس از اینکه همسرم مرا پیدا کند و بچه ها را از دست بدهم. دو سال در آن شهر ماندم. این دو سال آنقدر شرایط سختی را پشت سر گذاشتم که دیگه حتی نمی خواهم هیچ وقت از کنار آن شهر رد بشم. کلی خاطره سخت و غمناک.

خوب چرا از کمکهای دولتی کمک نگرفتی یا به خانه زنان نرفتی؟
می خواستم روی پای خودم بایستم. نمیخواستم به کسی وابسته باشم. نه به شوهر، نه به پدر و مادر و نه به دولت یا هر جای دیگر. تصمیم گرفتم دیپلم بگیرم و به دانشگاه بروم. دو سال گذشت و دیپلمم را گرفتم. در این دو سال فقط با مادرم تماس تلفنی داشتم. پدرم نمی خواست با من حرف بزند. بعد از دو سال، همسرم یک طوری تلفن مرا پیدا کرد و با من تماس گرفت. خیلی خواهش کرد که اجازه بدهم بچه ها را ببیند و گفت قول میدهد که هیچ اقدامی برای گرفتن بچه ها نکند. باورش کردم و بعد از دوسال تبعید خود خواسته، به دورتموند برگشتم.

تصمیمت چه بود، میخواستی بعد از آن چکار کنی؟
تصمیم گرفته بودم حالا که دیپلمم را هم گرفتم به دانشگاه بروم. نمی خواستم در دورتموند و در شهری باشم که خانواده و فامیل همسرم آنجا هستند و همه مرا می شناسند. تصمیم گرفتم به بوخوم بروم که نزدیک دورتموند است تا اینطور هم از دیگران به اندازه کافی فاصله بگیرم و هم و می توانستم همانجا دانشگاه را ادامه بدهم.

برخورد خانواده ات با تو چطور بود؟
قبل از اینکه به بوخوم بروم دو هفته پیش پدر و مادرم بودم. شب اول پدرم با من حرف نزد. ولی بعدا باهم کلی بحث کردیم. بعضی وقت ها هم گریه کردیم. مادرم خیلی با پدرم دعوا کرد. گفت این دختر ماست و تو داری با این رفتارت او را مجازات می کنی. تو پدر هستی و بجای اینکه در شرایط سخت پُشت دخترت را بگیری، او را تنها گذاشته ای. من هم برای پدرم روشن کردم که دیگه نمی خواهم بر اساس برنامه و خواست تو زندگی ام را پیش ببرم. گفتم از تو می خواهم که مرا اینطور که هستم بپذیری و نخواهی آنطور باشم که تو می خواهی. دو سال را بدون تو و بدون کمک همه شما تنها زندگی کردم. بنابر این میتوانم بعد از این هم تنها زندگی ام را پیش ببرم و موقعی که رفتم هم اصل را بر این گذاشته بودم که دیگه شما را نخواهم دید. بنابراین میتوانم بدون کمک شما هم زندگی ام را پیش ببرم. و گفتم من تنهای تنها روزهای سختی را پشت سر گذشتم و خیلی از شب ها را با گریه می خوابیدم، بنابر این لطفا مرا تهدید نکن. یا من را اینطور که هستم بپذیر، یا اگرقبول نداری من راه خودم را پیش می برم.

عکس العمل پدرت چه بود؟
بعد از شب ها و روزها بحث و جدل و دعوا و استدلال، پدرم  مرا آنطور که هستم پذیرفت. گفت: مهم نیست که تو چه تصمیمی برای زندگی ات می گیری، ولی هرچه که باشد می توانی روی من حساب باز کنی. من از تو حمایت می کنم. حتی اگر تصمیمت اشتباه باشد باز هم پُشتت خواهم بود.

پدرت به این حرفش پایبند ماند؟
الان که سه سال از آنموقع می گذرد واقعا به حرفش وفادار ماند و در همه شرایط پشتیبانم است. در زندگی ام دخالت نمی کند و به تصمیماتم احترام می گذارد. بعضی وقت ها نظرش را می گوید و بعضی وقتها هم حتی از من در مورد مسائل خانواده نظر می خواهد.

چطور شد که پدرت عوض شد؟
پدرم ترس داشت که او بخاطر مسائلی که من در همه سالها داشتم، از چشم فامیلش  بیافتد. در واقع بخاطر پایبندی به سُنتهای خانوادگی بود که با من آنطور رفتار می کرد. اما از طرف دیگر در قلبش نمی خواست دخترش را تنها بگذارد و نهایتا هم عشق پدری بر سنتهای دست و پا گیر غلبه کرد. الان میگوید: برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند، تو دختر من هستی و چه اهمیتی دارد که طلاق گرفته ای.

این مال سه سال قبل بود، و الان پدرت چه می گوید؟
چند ماه پیش در جشن فارغ التحصیلی ام شرکت کرده بود و می توانستم ببینم که چقدر خوشحال است. چندی بعد در یک مهمانی خانوادگی با غرور مرا بغل می کرد و بلند بلند میگفت که به من افتخار میکند. یک بار هم به من گفت: از نظر من حالا تو یک "انقلابی" هستی. موقعی که 17 ساله بودی می خواستی با یک سازمان انقلابی انقلاب بکنی، اما نتوانستی. اما حالا تو واقعا یک انقلابی هستی.

منظورش چه بود؟
گفت تو در قدم اول زندگی خودت را نجات دادی. خودت را از قید و بندهائی که من  برایت درست کرده بودم رها کردی و زندگی ات را آنطور پیش بردی که می خواستی. این یعنی انقلابی بودن.

بعد از این همه سال و این همه ماجرا، خودت، خودت را چطور می بینی؟
دوران بچگی در روستا بزرگ شده بودم. در یک دهات که همه پیرو آئین علوی بودند. حالا در آلمان هستم، دو تا بچه دارم، روی پای خودم زندگی میکنم و آنقدر که می توانم به دیگران هم کمک می کنم. از خودم زندگی ام راضی هستم.

وقتی به گذشته نگاه می کنی چه چیزی برایت بیشتر خودش را برجسته تر نشان میدهد؟
اگر در مقابل تصمیم پدرم برای ازدواج اجباری با پسرعمه ام نایستاده بودم، امروز حتما سرنوشت دیگری داشتم. من نمی خواستم به سرنوشتی که دیگران برایم می نویسند تسلیم شوم. بعد از ازدواج هم، شوهرم می خواست خیلی بچه داشته باشد و من زن خانه دار و خدمتکار او باشم. ولی من درسم را ادامه دادم. اگر چه سال ها طول کشید، ولی بالاخره راه خودم را رفتم.

تا کجا زندگی در آلمان در "اینگونه شدن" تو نقش داشته؟
به عنوان یک زن جوان تنها با دو بچه که از شوهرش جدا شده، بخصوص آن دو سالی که کاملا تنها و بدون ارتباط با خانواده ام زندگی کردم، مهمترین مسئله این بود که می دانستم اگر چه تنها هستم، اما پشتیبانی دولت وجود دارد. من درس می خواندم و کمک هزینه تحصیلی می گرفتم و بچه هایم هم می توانستند به مدرسه و کودکستان بروند. اگر کمک دولتی در کار نبود، من باید بخاطر گذراندن زندگی روزمره و سیر کردن بچه هایم می رفتم کار می کردم. شاید باید می رفتم نظافتچی می شدم  تا بتوانم شکم بچه هایم را سیر کنم. کمک های دولتی و حمایت قانونی از نظر من مهمترین نکات بودند. از آن طرف من از جامعه ترک ها فاصله گرفته بودم، آنها به یک زن از شوهر جا شده یا یک زن طلاق گرفته به چشم خوبی نگاه نمی کنند. با وجودی که حرفی نمی زنند و کلامی را به لب نمی آورند، اما با رفتار و نگاه خود خیلی حرف ها می زنند. نمی توانم تصور کنم که اگر در ترکیه بودم و همین مشکل را در آنجا پیدا می کردم، می توانستم اینطور روی پای خودم بایستم.

مثلا چی؟
مثلا در مهمانی ها، زن  های شوهردار را تو را یک رقیب می بینند و فکر می کنند تو می خواهی شوهرشان را از راه به در کنی و از دست آنها در بیاوری. یا پدر و مادر هائی که دختر جوان دارند، می ترسند که دخترشان با تو تماس بگیرد، چون فکر می کنند چنین زنی یک الگو و نمونه "بد" برای دخترشان است. همه اینها را می شود از نگاه آدم هائی که تا دیروز با تو دوست بودند و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتید دید و من این نگاه ها را تجربه کردم و نمی خواستم زیر فشار آنها بمانم. حتی پدرم هم با تمام عشقی که به من داشت می گفت: چطور می خواهی با دو تا بچه تنها از شوهرت زندگی کنی، در فرهنگ ما اینطور نمی شود و آنرا قبول ندارند.

با این همه بالا و پائین شدن ها، قدرتت را در این سالها از کجا گرفتی؟
من فکر می کنم چند دسته آدم وجود دارد: یک دسته آنها که برای خودشان و زندگیشان خواسته و آرزو و مطالباتی دارند. آنرا حق خود می دانند، دنبالش می کنند و برای محقق کردنش تلاش می کنند.

دسته دوم آنهائی هستند که میدانند خواسته و مطالباتشتان چیست، اما برای محقق کردنش و برای تغییر شرایط تلاش نمی کنند. من هر دو حالت را تجربه کردم.

و الان به کدام دسته تعلق داری؟
من جزء آنهائی هستم که میداند، آرزو و خواسته اش چیست و برایش تلاش میکند. تمان بالا و پائین شدن های من هم برای این بود که آن کسی باشم که می خواهم و دیگران را هم به جائی برسانم که من را آنطور که هستم بپذیرند.

بچه هایت مانع تصمیم گیری ات نشدند؟
من از بچه هایم نیرو گرفتم. آن دو سالی که تنها بودم واقعا شرایط سختی بود، حتی به خودکشی فکر می کردم. اما به خودم می گفتم این حق من است که زندگی کنم. چطور می خواهم به بچه هایم درس زندگی بدهم. بعضی از زنها در وضعیتی مشابه من می گویند: "باید ماند و ساخت" یا می گویند: "بخاطر بچه مجبورم که در رابطه بمانم ...".  اما اگر واقعا کسی به بچه هایش فکر میکند باید به زندگی واقعی فکر کند، نه به یک زندگی که ظاهرخوشبخت دارد. من به بچه هایم فکر میکردم و اینکه با زندگی خودم، درس زندگی کردن به آنها یاد بدهم.

وقتی به عقب نگاه می کنی از چیزی افسوس نمی خوری؟
نه! آنچه که اتفاق افتاد، جزئی از زندگی من بوده و هست.

دوباره می پرسم: توان و قدرت خودت را در این همه سال از کجا می گرفتی؟
نمی دانم. واقعا نمی دانم! البته نه، نه چرا! شاید از کتاب هائی که می خواندم. کتابهائی که جنبه انسانی داشتند که محتوای خیلی از آنها برعلیه اعمال قدرت مردان بر زنان بود. و از فلسفه ای که داشتم پیروی می کردم.

فلسفه؟ کدام فلسفه؟
اینکه آدم باید آرزو و خواسته و مطالباتش را دنبال کند. کتاب هائی که می خواندم به من کمک کردند تا خواسته ها و آرزو های خودم را بشناسم. کمک کردند تا آگاه شوم. شاید بتوان منبع انرژی من را اینطور خلاصه کرد: آگاهی+ آرزو و ایده ال+ خواسته های مشخص و مطالبات این زمینی+ جرئت. جرئت ایستادن و نه گفتن و جرئت دنبال کردن آن آرزوها و اینکه تسلیم نشوم.

دنبال کردن خواسته ها و آرزوهایت مرزی هم دارد؟
نه! آرزوهای من مرزی ندارد. هر دَم خواست و آروزی جدیدی وارد زندگی ام می شود. این نه تنها خسته ام نمی کند، بلکه به من انرژی میدهد. الان اشتیاق زیادی دارم که تاریخ و ادبیات را دنبال کنم. نه حتما به عنوان یک رشته تحصیلی، بلکه به دلیل علاقه شخصی. تازگی هم توانستم بطور مکاتبه ای در یک دانشگاه ثبت نام کنم تا آنرا ادامه دهم. البته برای آگاهی حتما نباید به دانشگاه رفت تا آگاه شد، بلکه می توان در خانه نشست و یاد گرفت. مثل زمانی که من خانه دار بودم. خلاصه کنم: آگاهی پایه همه چیز است.

گفتگو: حنیف حیدرنژاد
سپامبر 2011


ارسال به شبکه های اجتماعی
 
 
 

hanifhidarnejad@yahoo.de | استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است | Copyright©www.hanifhidarnejad.com 2005-2021