- دوشنبه 26 مرداد 1405

 
 
 
 
 
حقوق بشر
پناهندگی / اقامت
مهاجرت/انتگراسیون
جامعه/روحی-اجتماعی
مصاحبه / گفتگو
دیدگاه ها
ترجمه
پایان نامه
در دیگر رسانه ها
فیلم و صدا
درباره من
درباره سایت
Asyl / Aufenthalt
Menschenrechte
Über
 
 







«تغییر» چگونه امکانپذیر می‌شود؟ معرفی یک مُدل کاربُردی برای عبور از جمهوری اسلامی

نامه سرگشاده به مریم رجوی






pan20

pan19
سه زخم بازِ ایران؛ از اسلام تا انقلاب ۵۷ و مسئولیتِ خودِ تاریخی ایرانیان چاپ ارسال به دوست
05 بهمن 1404

 

حنیف حیدرنژاد - از زمان کشتار گسترده تظاهرکنندگان در نیمه دی‌ماه ۱۴۰۴ / آغاز ژانویه ۲۰۲۶، در گزارش‌های خبری و حتی در گفت‌وگوهای رادیویی-تلویزیونی با کارشناسان یا در پادکست‌های مختلف- در رسانه های آلمان-، هنگام بررسی وضعیت سیاسی ایران، معمولاً نابسامانی اقتصادی به‌عنوان دلیل اصلی نارضایتی‌های اجتماعی مطرح می‌شود. در ادامه نیز به فساد، ناکارآمدی حکومت و نهادهای دولتی و گاه به تحریم‌های اقتصادی اشاره می‌شود.
اما آیا واقعاً این عوامل به‌تنهایی می‌توانند توضیح دهند که چرا هزاران نفر حاضرند به بهای جان خود به خیابان بیایند و کشته شوند؟ و چرا اعتراضاتی که ظاهراً با مطالبات اقتصادی آغاز می‌شوند، به‌سرعت ساختار سیاسی و رهبر مذهبی کشور را هدف قرار می‌دهند؟

بر اساس اطلاعات به‌دست‌آمده از شبکه‌ای از پزشکان داخل ایران، در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ / دسامبر و ژانویه ۲۰۲۶، تعداد کشته‌شدگان بین ۱۶۵۰۰ تا ۱۸۰۰۰ نفر برآورد می‌شود. هنوز آمار نهایی مشخص نیست. شمار مجروحان نزدیک به ۳۳۰۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شود. همچنین در روزهای پایانی دی‌ماه (اول تا بیستم ژانویه)، تنها ۷۰۰۰ مجروح چشمی به یک بیمارستان تخصصی در تهران مراجعه کرده‌اند که ۷۰۰ مورد آن به تخلیه چشم انجامیده است. این جراحات ناشی از شلیک تفنگ‌های ساچمه‌ای و تنها در یک بازه زمانی چهار روزه بوده است.

(آخرین اطلاعات به دست آمده تا تاریخ ۵ بهمن ۱۴۰۴/ ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶: دست‌کم ۳۳ هزار کشته، ۲۴ هزار جراحت چشمی، ۱۰۰۰ تخلیه چشم و صدها اعدام از بازداشت شدگان تظاهرات.)

رئیس بیمارستان چشم‌پزشکی فارابی تهران نیز گفت که در جریان اعتراضات سراسری اخیر، تا روز شنبه ۲۰ دی‌ماه حدود ۱۰۰۰ نفر که نیاز به عمل جراحی اورژانسی چشم داشتند.

دلایل اقتصادی بی‌تردید می‌توانند بهانه و جرقه اولیه اعتراضات باشند. اما مسئله به تغییر حکومت یا حتی تغییر نظام سیاسی محدود نمی‌شود؛ موضوع عمیق‌تر از این‌هاست.
در این نوشته می‌کوشم در نگاهی تحلیلی و به‌اختصار، به سه زخم بزرگ تاریخی در ایران اشاره کنم؛ زخم‌هایی که چون هنوز درمان نشده‌اند، هر از گاهی سر باز می‌کنند و مستقل از بهانه آغاز اعتراضات، موج‌های تازه‌ای از خشم و شورش اجتماعی را رقم می‌زنند. سه زخم عمیق که ایرانیان در نبردی تاریخی در پی «تصفیه‌حساب» با آن‌ها هستند.

زخم اول

تصفیه‌حساب با اسلام/ اسلام سیاسی

ایرانیان- و در اینجا منظور اکثریت بزرگ نسل جوان و میانسال است- وضعیت امروز ایران را نتیجه حمله اعراب مسلمان در حدود ۱۴۰۰ سال پیش می‌دانند. آنان بر این باورند که اسلام با زور شمشیر، کشتار، ایجاد رعب، به‌غنیمت‌گرفتن زنان و قتل مردان، و برپا کردن حمام خون در برابر هرگونه مقاومت، بر ایران تحمیل شد. آن شکست نظامی، برای چند قرن به فروپاشی فرهنگی و تمدنی ایران انجامید. تحقیر تاریخی حاصل از آن شکست هنوز در حافظه جمعی ایرانیان زنده است.

بسیاری از ایرانیان اسلام را دینی ناسازگار با توسعه و مدرنیته می‌دانند و معتقدند سلطه اسلام، ایران را از مسیر پیشرفت جهانی بازداشته است. از این منظر، «جمهوری اسلامی» را که از سال ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ به قدرت رسید، ادامه تاریخی همان هجوم تلقی می دانند. از همین‌رو، این حکومت در نگاه آنان یک حکومت «اشغالگر» است و شعار «ایران را پس می‌گیریم» بازتاب همین برداشت است.

این خودآگاهی جمعی در سال‌های اخیر تقویت شده و به رشد ایران‌گرایی انجامیده است: توجه به نمادهای ملی، اشعار حماسی، بازدید از اماکن باستانی، انتخاب نام‌های ایران باستان برای فرزندان، و بزرگداشت گسترده مناسبت‌های ملی همراه با رقص و شادی جمعی و مختلط، بازتابی از رشد همین هویت طلبی ملی است.

در سال‌های اخیر، اسلام به‌طور علنی به سخره گرفته می‌شود. جوک‌ها و ویدیوکلیپ‌های فراوان درباره الله، محمد و ائمه شیعه رواج یافته‌اند؛ پدیده‌ای که تصور آن در گذشته بسیار دشوار بود. این گرایش به قشر خاصی محدود نیست و تقریباً همه اقشار، حتی بخش‌هایی از جامعه سنتی را نیز دربرمی‌گیرد.

برخی می‌کوشند این روند را صرفاً مخالفت با «اسلام سیاسی» بدانند. اما آیا اسلام از همان آغاز، پس از استقرار محمد در مدینه، در پی قدرت سیاسی نبود؟ آیا گسترش آن از طریق جنگ صورت نگرفت؟ آیا قانون‌گذاری، قضاوت و اجرای احکام در تمامی شئون زندگی - از تولد تا مرگ - در قرآن تعریف نشده است؟ آیا حکومت های اسلامی مسئولیت قوه مقننه، مجریه و قضائیه را یک جا به عهده نداشتند؟ آیا وضع قانون و حکمرانی خود را برگرفته از قرآن و سیره محمد اعلام نمی کردند؟ به باور من با چنین برداشتی، می‌توان گفت که اسلام از آغاز دینی سیاسی بوده است.
۴۷ سال حکومت اسلامی در ایران باعث شده اکثریت بزرگی از ایرانیان، اسلام و اسلام سیاسی را یکی بدانند؛ امری که هر روز تجربه می‌کنند و نیازی به بحث نظری درباره آن نمی‌بینند.

اگر انقلاب ۱۳۵۷ «انقلاب اسلامی» بود، انقلابی که اینک در ایران در جریان است، انقلابی است ملی و «سکولار- دموکراتیک» که خواهان جدائی دین از حکومت می باشد. این انقلاب ضد اسلام سیاسی بوده و بر آن است که دین (هر دینی) امری خصوصی است و کشور نباید دین رسمی داشته باشد. داشتن یا نداشتن دین نباید امتیاز به شمار آمده و کسی را بر کسی دیگر برتری دهد.

موفقیت ایرانیان در مبارزه با اسلام سیاسی نه تنها ایران را نجات می دهد، بلکه به دلیل تاثیرگذاری تاریخی- فرهنگی رویدادهای سیاسی- اجتماعی ایران بر کشورهای منطقه، می تواند شروع فصل تازه ای شود که اسلامگرائی در کشورهای مختلف نیز تضعیف شده و گرایش به سکولاریسم، دمکراسی و ارزش های حقوق بشری، بویژه آزادی زنان هرچه بیشتر تقویت شود.

موفقیت انقلاب ملی ایران حتی می تواند در کشورهای اروپائی و آمریکای شمالی نیز که اسلام گرائی در بیست و پنج سال گذشته در آنجا رشد چشمگیر داشته، زمینه رشد این گرایش را به میزان زیادی بخشکاند.

پیروزی انقلاب ملی ایران بحث های زیادی را در سطوح اجتماعی، رسانه ای و آکادمیک در جهان دامن خواهد زد که پیامد های آن بعد از یک دوره کوتاه از یک سو رشد جریان های سکولار دمکرات در کشورهای اسلام زده خواهد بود، و از سوی دیگر هر نیروئی که اسلام و اسلام گرائی را تبلیغ می کند را با چالش های جدی روبرو خواهد کرد.

در یک کلام؛ پیروزی انقلاب ملی ایران و دفن جمهوری اسلامی، فصلی نو در را در جهان رقم خواهد زد که در آن تروریسم و اسلامگرائی زمینه هر چه کمتری برای رشد داشته و بجای آن صلح و دوستی، همزیستی مسالمت آمیز و ارتباطات فرهنگی هر چه بیشتر تقویت خواهند شد.

زخم دوم

انقلاب ۵۷ و «پنجاه‌وهفتی‌ها»

«پنجاه‌وهفتی‌ها» به کسانی گفته می‌شود که در انقلاب ۱۳۵۷ مشارکت داشته‌اند، از برپایی جمهوری اسلامی دفاع می‌کنند و همچنان به ارزش‌های آن وفادارند.

بخش بزرگی از نسل جوان و میانسال امروز، نسلی را که در سال ۱۳۵۷ نظام پهلوی را سرنگون کرد و زمینه قدرت‌گیری جمهوری اسلامی را فراهم آورد، مسئول نابودی سرنوشت خود و وضعیت کنونی ایران می‌داند.
در میان آن نسل، گروهی انقلاب را اشتباه می‌دانند و آشکارا از آن انتقاد می‌کنند. اما دسته دوم همچنان از انقلاب دفاع می‌کنند. این گروه دوم معمولاً با ویژگی‌هایی چون ضدآمریکایی‌بودن، ضداسرائیلی‌بودن، یهودستیزی، ضدیت با پهلوی، بی‌اعتنایی به تاریخ باستان ایران و مخالفت با سبک زندگی آزاد شناخته می‌شوند.

طرفداران پهلوی انقلاب ۵۷ را نتیجه اتحاد «ارتجاع سرخ و سیاه» می‌دانند: روحانیت شیعه و پیروانش (ارتجاع سیاه) و نیروهای چپ مارکسیستی (ارتجاع سرخ). آنان معتقدند همان اتحاد، امروز نیز در مخالفت با رضا پهلوی، دوباره شکل گرفته و به بقای جمهوری اسلامی کمک می‌کند.

امروز، ایران‌گرایان و طرفداران پهلوی در یک سو و «پنجاه‌وهفتی‌ها» در سوی دیگر، در رویارویی آشکار قرار دارند؛ شکافی که هرگونه همکاری پیش یا پس از گذار از جمهوری اسلامی را تقریباً ناممکن کرده است.
در این زمینه، می‌توان تقابل نسل جدید ایران با «پنجاه‌وهفتی‌ها» را با تقابل نسل جوان آلمان پس از جنگ جهانی دوم با والدینشان مقایسه کرد؛ نسلی که در قالب جنبش ۶۸، مسئولیت اخلاقی نازیسم را از نسل پیشین طلب کرد.

پس از جنگ جهانی دوم، نسلی که در آلمانِ پساهیتلر رشد کرد، از دهه ۶۰ تا پایان دهه ۷۰ میلادی به‌طور جدی با نسل والدین خود درگیر شد. این نسل، پدران و مادرانشان را نه فقط به‌خاطر حمایت فعال، بلکه به‌خاطر سکوت، انفعال و همدستی ساختاری در به‌قدرت‌رسیدن نازیسم، جنگ و هولوکاست مسئول می‌دانست. این تعارضِ نسلی در قالب جنبش ۶۸ و فرآیند «مواجهه با گذشته» (Vergangenheitsbewältigung) شکل گیری اعتراضات دانشجویی، نقد نهادهای آلوده به نازیسم و شکستن اقتدار سنتی خانواده و دولت خود را نشان داد. نتیجه این روند، دموکراتیزه‌شدن عمیق جامعه، نهادینه‌شدن حافظه تاریخی و جلوگیری از بازتولید فاشیسم بود.

همان‌طور که جوانان آلمانی از والدین خود می‌پرسیدند «کجا بودید؟ چرا سکوت کردید؟»، نسل کنونی ایران نیز از «پنجاه‌وهفتی‌ها» می‌پرسد: چگونه انقلاب را ممکن کردید و چرا بعد از دیدن نتایجش هنوز از آن دفاع می کنید؟

آنچه در آلمان به جنبش ۶۸ / نسل ۶۸ (Die 68er-Bewegung) معروف است، پیچیده تر از چند جمله ای است که در بالا آمد. اما این مقایسه کوتاه کمک می کند تا خشم و مخالفت نسل جدید ایران با «پنجاه و هفتی ها» بهتر درک شود.

زخم سوم

تصفیه‌حساب با «خودِ تاریخی»

تمایل به مقصر دانستن دیگران، به‌ویژه «خارجی‌ها»، پدیده‌ای شناخته‌شده در فرهنگ سیاسی ایران است؛ نگرشی که در جمله مشهور «کار، کار انگلیسی‌هاست» تجلی یافته است. این شیوه اندیشیدن، راهی آسان برای فرار از پذیرش مسئولیت فردی و جمعی بوده است.

به نظر می‌رسد طولانی‌شدن عمر جمهوری اسلامی، بسیاری از ایرانیان را به فاصله‌گرفتن از این الگو سوق داده است. پرسش‌هایی از جنس «چرا گذاشتم کار به اینجا برسد؟» و «چرا زودتر نجنبیدیم؟» به‌تدریج جای خود را در ذهن فردی و جمعی باز کرده‌اند. برای مثال؛

من چرا این همه ظلم و تحقیر روزانه از سوی حکومت را تحمل کردم؟

من چرا در برابر فساد و رشوه خواری و چاپلوس بازی ها سکوت کردم؟

من چرا وقتی آن دختر را بخاطر روسری در خیابان کتک زده و به زور سوار ماشین کردند و بردند تماشاچی بودم و کاری نکردم؟

من چرا در برابر این همه غارت ثروت ملی و هزینه کردن آن برای گروه های نیابتی سکوت کردم؟

من چرا در نمایش انتخابات رژیم شرکت کردم؟

من چرا فریب اصلاح طلبان را خوردم یا برای آنها هورا کشیدم؟

من چرا در برابر ظلم و ستم به بهائیان، کولبرها، سوخت برها، همجنسگرایان ساکت بودم؟

من چرا وقتی زن ها اجازه نداشتند وارد استادیوم شوند، سکوت کرده و خودم برای تماشا یا بازی به آنجا رفتم؟

من چرا در برابر اعدام ها سکوت کرده یا حتی برای تماشای آن به محل اعدام رفتم؟

من چرا، وقتی دیگران به شرایط بد زندگی اعتراض کردند، با آنها همراهی نکردم؟

و ...

این «من چرا؟»‌ها، آرام‌آرام به «ما چرا؟» تبدیل شده اند؛ نشانه‌ای از آغاز یک نگاه خودانتقادی. هرچند این روند هنوز به آگاهی نظری و جمعی عمیق نرسیده، اما در لایه‌های زیرین ذهن ایرانیان در جریان است. 

شکل گیری این آگاهی، هم در خودآگاه و هم در نیمه پنهان ضمیر جمعی، موضوعی است که چند نسل ایرانی با آن درگیر هستند. در بحث های روزانه ی دوستان یا خانواده می توان این« چراها» را مشاهده کرد. بخش زیادی از تولیدهای فکری با محوریت موضوعات سیاسی- اجتماعی، در حوزه فیلم های سینمائی، فیلم های مستند یا نقاشی و بخصوص در موزیک رپ، به این «چرا ها» ی فردی و جمعی می پردازد. این نگاه انتقادی یا از سه زخمی که در بالا به آن اشاره شد تاثیر گرفته، یا آنرا به نوعی در آثار خود انعکاس می دهد.

به نظر می‌رسد مردم ایران به نقش و مسئولیت خود در شکل‌گیری نکبت جمهوری اسلامی و ادامه آن و آنچه بر سر ایران و ایرانی آمد، آگاه شده‌اند و در پی جبران این اشتباه فاجعه‌بارند. اگرچه نسل‌های پس از انقلاب ۵۷ در ایجاد این حکومت نقشی نداشته‌اند - و با وجودی که مشخص است «مسئولیت داشتن» با «تقصیرداشتن» تفاوت دارد- اما با نگاهی صادقانه و خودانتقادی، بی‌آنکه از پذیرش مسئولیت خود بگریزند یا آن را به گردن خارجیان و حتی نسل‌های پیشین بیندازد، خود را - مستقیم یا غیر مستقیم، خواسته یا ناخواسته - در تداوم و بقای آن کم‌وبیش مسئول می بینند. از همین رو بر آن هستند تا به این وضعیت پایان دهند. این همان صداقت و مسئولیت پذیری است که «پنجاه و هفتی ها» از آن بی بهره هستند. نسل‌های پس از انقلاب ۵۷ تغییر را نه در «نق زدن» و حرافی یا تئوری بافی بدوم عمل، یا در نگاه به خارج و قدرت های خارجی، بلکه در خواست و اراده خود جستجو می کنند. اراده مردم در دی ماه ۱۴۰۴ و مقاومت با دستان خالی، در برابر جنایتکاران تا دندان مسلح، تائیدی بر این عزم و اراده آنهاست. در چنین وضعیتی، کمک از خارج نیز فقط نقش حمایتی داشته و اقدامی کاملا انسانی-اخلاقی می باشد.  

با همه آنچه در بالا آمد، شکل‌گیری این نگاه «خودانتقادی» هنوز با آگاهی فردی و جمعی عمیق و بررسی نظری گسترده همراه نشده است. این روند فعلاً در لایه‌های زیرینِ ذهن و ضمیر ایرانیان جریان دارد. اما می‌توان امیدوار بود که این پروسه، پس از عبور از سطوح احساسی ــ به دور از تنش‌ها، هیجانات، پیش‌داوری‌ها، اتهام‌زنی‌ها و پرخاشگری‌ها ــ در نهایت به سطحی عقلانی راه یابد و از این منظر مورد واکاوی قرار گیرد. در این حالت است که این «خودانتقادی» می‌تواند نقشی تعیین‌کننده در تقویت مسئولیت پذیری فردی و جمعی داشته و به روند دموکراتیزه‌شدن ایرانِ پس از جمهوری اسلامی کمک کند.

نتیجه‌گیری

بر اساس آنچه در بالا آمد، می‌توان به‌خوبی تصور کرد که تا زمانی که جمهوری اسلامی سرنگون نشود، مردم ایران آرام نخواهند گرفت. سرکوب وحشیانه‌ی تظاهرکنندگان، زندان، شکنجه، تجاوز و هزاران کشته می‌تواند قیام ایرانیان برای «بازپس‌گیری ایران» را به عقب بیندازد، اما نمی‌تواند آن را متوقف کند. تا آن زمان، روند مواجهه‌ی ایرانیان با زخم‌های تاریخی که با آن‌ها درگیر هستند، عمیق‌تر شده و سطح بالاتری از فهم «چرایی‌ها» را به‌وجود خواهد آورد. فرایندی که بی‌تردید عزم و ارادهٔ ایرانیان را برای مبارزه با جمهوری اسلامی، احیای هویت ملی و بازسازی کرامت انسانی، نیرومندتر خواهد کرد.

بازنشر در: خبرنامه گویا، پژواک ایران


 

 
Eine kurze Zusammenfassung

Drei offene Wunden Irans: Vom Islam über die Revolution von 1979 bis zur historischen Selbstverantwortung

Hanif Hidarnejad- Seit den massiven Tötungen von Demonstrierenden Mitte Januar 2026 wird in deutschen Medien – in Nachrichtenberichten ebenso wie in Radio- und Fernsehdiskussionen mit Expertinnen und Experten oder in Podcasts – die schlechte wirtschaftliche Lage Irans meist als Hauptursache der sozialen Unzufriedenheit genannt. Ergänzend wird auf Korruption, staatliche Ineffizienz sowie gelegentlich auf internationale Sanktionen verwiesen.
Doch reichen diese Faktoren tatsächlich aus, um zu erklären, warum Tausende Menschen bereit sind, ihr Leben zu riskieren und getötet zu werden? Und warum richten sich Proteste, die scheinbar mit wirtschaftlichen Forderungen beginnen, so rasch gegen das politische System und den religiösen Führer des Landes?

Nach Informationen aus einem Netzwerk von Ärztinnen und Ärzten innerhalb Irans wird die Zahl der Todesopfer der Proteste im Dezember 2025 und Januar 2026 auf zwischen 16.500 und 18.000 geschätzt. Endgültige Zahlen liegen bislang nicht vor. Die Zahl der Verletzten wird auf rund 330.000 beziffert. Allein in den letzten Tagen des Monats Januar suchten etwa 7.000 Menschen mit Augenverletzungen ein spezialisiertes Krankenhaus in Teheran auf; in 700 Fällen führte dies zur vollständigen Entfernung des Auges. Diese Verletzungen entstanden durch den Einsatz von Schrotgewehren – und das innerhalb eines Zeitraums von lediglich vier Tagen.

(Letzter Informationsstand bis zum 24. Januar 2026: mindestens 33.000 Tote, 24.000 Augenverletzungen, 1.000 Augenentfernungen sowie Hunderte von Hinrichtungen unter festgenommenen Demonstrierenden.)

Der Leiter des Farabi-Augenkrankenhauses in Teheran erklärte, dass im Verlauf der jüngsten landesweiten Proteste bis Samstag, den 20. Dey, rund 1.000 Personen eingeliefert worden seien, die eine notfallmäßige Augenoperation benötigten.

Ökonomische Gründe können zweifellos Auslöser und erste Zündfunken von Protesten sein. Doch die Ursachen gehen tiefer. Es geht nicht nur um einen Regierungswechsel oder um eine bloße Veränderung des politischen Systems.
In diesem Beitrag versuche ich, aus einer analytischen und zugleich kompakten Perspektive drei große historische Wunden Irans zu benennen – Wunden, die nie verheilt sind und deshalb immer wieder aufbrechen. Unabhängig vom konkreten Anlass der Proteste erzeugen sie neue Wellen gesellschaftlicher Wut und Rebellion. Es sind drei tiefe Bruchlinien, mit denen sich die iranische Gesellschaft in einem historischen Prozess der „Abrechnung“ auseinandersetzt.

Erste Wunde

Abrechnung mit dem Islam/ Islamismus

Viele Iranerinnen und Iraner – insbesondere aus der jungen und mittleren Generation – sehen die heutige Situation Irans als Folge der arabisch-muslimischen Eroberung vor rund 1.400 Jahren. In dieser Lesart wurde der Islam dem Iran mit Gewalt aufgezwungen: durch das Schwert, durch Massaker, Einschüchterung, die Versklavung von Frauen, die Tötung von Männern und durch Blutbäder überall dort, wo Widerstand geleistet wurde. Diese militärische Niederlage führte für mehrere Jahrhunderte zu einem kulturellen und zivilisatorischen Niedergang Irans. Die damit verbundene historische Demütigung ist bis heute im kollektiven Gedächtnis präsent.

Viele Iraner*innen betrachten den Islam als unvereinbar mit Entwicklung und Moderne und sind überzeugt, dass seine Dominanz den Iran vom globalen Fortschritt abgeschnitten hat. Aus dieser Perspektive gilt die Islamische Republik, die 1979 an die Macht kam, als historische Fortsetzung jener Eroberung. Entsprechend wird sie als „Besatzungsregime“ wahrgenommen – eine Sichtweise, die sich im Slogan „Wir holen uns Iran zurück“ widerspiegelt.

Dieses kollektive Bewusstsein hat sich in den vergangenen Jahren verstärkt und zu einem Aufschwung des Iran-Nationalbewusstseins geführt: die Hinwendung zu nationalen Symbolen, epischer Dichtung, Besuche historischer Stätten, die Wahl altiranischer Vornamen für Kinder sowie die zunehmend öffentliche und ausgelassene Feier nationaler Gedenktage mit Tanz und gemischtgeschlechtlicher Teilnahme.

In den letzten Jahren ist zudem eine offene Verhöhnung des Islams zu beobachten. Witze und Videoclips über Allah, Mohammed und schiitische Imame verbreiten sich weitläufig – etwas, das früher kaum vorstellbar gewesen wäre. Dieses Phänomen beschränkt sich nicht auf bestimmte soziale Schichten, sondern reicht bis in traditionell geprägte Milieus hinein.

Häufig wird versucht, diese Entwicklung als bloße Ablehnung des „politischen Islams“ zu interpretieren. Doch war der Islam nicht von Beginn an – spätestens nach Mohammeds Etablierung in Medina – auf politische Macht ausgerichtet? Wurde seine Ausbreitung nicht durch Kriege vorangetrieben? Umfasste er nicht Gesetzgebung, Rechtsprechung und die Durchsetzung von Normen in allen Lebensbereichen – von Geburt bis Tod? Haben islamische Herrschaftssysteme nicht Legislative, Exekutive und Judikative zugleich beansprucht und ihre Legitimation aus Koran und Prophetenbiografie abgeleitet? Unter dieser Perspektive lässt sich- Meiner Meinung nach -argumentieren, dass der Islam von Anfang an politisch war.

47 Jahre islamischer Herrschaft in Iran haben dazu geführt, dass große Teile der Bevölkerung zwischen Islam und politischem Islam keinen Unterschied mehr machen – eine Realität, die sie täglich erfahren und für die sie keine theoretische Debatte benötigen.

Wenn die Revolution von 1979 eine „Islamische Revolution“ war, dann ist die Revolution, die heute im Iran im Gange ist, eine Revolution (mit Betonung auf der nationalen, historischen und kulturellen Identität), die zugleich „säkular-demokratisch“ ausgerichtet ist und die Trennung von Religion und Staat fordert. Diese Revolution richtet sich gegen den politischen Islam und vertritt die Auffassung, dass Religion – gleich welcher Art – eine private Angelegenheit ist und dass ein Land keine offizielle Religion haben sollte. Der Besitz oder Nichtbesitz eines Glaubens darf kein Privileg darstellen und niemanden über andere erheben.

Der Erfolg der Iranerinnen und Iraner im Kampf gegen den politischen Islam würde nicht nur Iran selbst retten, sondern könnte – aufgrund der historisch-kulturellen Ausstrahlung politisch-gesellschaftlicher Entwicklungen in Iran auf die Länder der Region – den Beginn eines neuen Abschnitts markieren. In dessen Verlauf würde der Islamismus auch in anderen Ländern geschwächt, während die Hinwendung zu Säkularismus, Demokratie und menschenrechtlichen Werten, insbesondere zur Freiheit der Frauen, deutlich gestärkt würde.

Der Erfolg einer Revolution im Iran könnte selbst in europäischen Ländern und in Nordamerika, wo der Islamismus in den vergangenen fünfundzwanzig Jahren deutlich an Einfluss gewonnen hat, den Nährboden für diese Strömung in erheblichem Maße austrocknen.

Der Sieg einer Revolution im Iran würde weltweit umfangreiche gesellschaftliche, mediale und akademische Debatten auslösen. Nach einer kurzen Übergangsphase könnten die Folgen einerseits in einem Erstarken säkular-demokratischer Kräfte in islamisch geprägten Ländern bestehen, andererseits aber auch darin, dass alle Kräfte, die Islam und Islamismus propagieren, mit tiefgreifenden und ernsthaften Herausforderungen konfrontiert würden.

Kurz gesagt: Der Sieg der Revolution im Iran und das Begräbnis der Islamischen Republik würden ein neues Kapitel in der Weltgeschichte aufschlagen – ein Kapitel, in dem Terrorismus und Islamismus immer weniger Raum zur Entfaltung hätten und stattdessen Frieden, Freundschaft, friedliches Zusammenleben und kultureller Austausch nachhaltig gestärkt würden.

Zweite Wunde

Die Revolution von 1979 und die „Siebenundfünfziger (Pandja ho Hafti ha)“

Als „Siebenundfünfziger“ werden jene bezeichnet, die an der Islamischen Revolution von 1979 beteiligt waren, die Gründung der Islamischen Republik verteidigen und ihren Werten weiterhin noch treu blieben. (Nach dem iranischen Kalender ist die islamische Revolution im Jahr 1357 passiert. Daher wird diese Generation - auf Persisch - als „Pandja ho Hafti ha(57er)“ bezeichnet.)

Große Teile der heutigen jungen und mittleren Generation betrachten jene Generation, die 1979 das Pahlavi-System stürzte und den Weg für die Islamische Republik ebnete, als verantwortlich für die Zerstörung ihrer eigenen Lebensperspektiven und für den heutigen Zustand des Landes.
Innerhalb dieser Revolutionsgeneration gibt es Menschen, die die Revolution als Fehler begreifen und sie offen kritisieren. Andere jedoch verteidigen sie bis heute. Diese Gruppe ist häufig geprägt von Antiamerikanismus, Antiisraelis, Antisemitismus, Ablehnung der Pahlavis, Geringschätzung der vorislamischen iranischen Geschichte, und Feindschaft gegenüber individueller Freiheit und einem liberalen Lebensstil.

Anhänger der Pahlavis führen die Revolution von 1979 auf das „rote und schwarze Bündnis“ zurück: schiitische Geistlichkeit und ihre Anhänger einerseits, marxistisch geprägte linke Kräfte andererseits. Ihrer Ansicht nach existiert ein ähnliches Bündnis heute erneut – diesmal vereint im Widerstand gegen Reza Pahlavi – und trägt damit indirekt zum Fortbestand der Islamischen Republik bei.

Heute stehen sich Iran-Nationalisten und Pahlavi-Anhänger auf der einen Seite und die „Siebenundfünfziger“ auf der anderen Seite in einer offenen Konfrontation gegenüber. Diese tiefe Spaltung macht jede Form der Zusammenarbeit – vor oder nach einem möglichen Übergang – nahezu unmöglich.

In diesem Zusammenhang lässt sich die Konfrontation der jungen iranischen Generation mit den „Siebenundfünfzigern“ mit dem Generationenkonflikt im Nachkriegsdeutschland vergleichen. Dort forderte die sogenannte 68er-Bewegung von der Elterngeneration eine moralische Verantwortung für den Nationalsozialismus, Krieg und Holocaust ein.
Ähnlich fragen junge Iraner heute: Wie konntet ihr diese Revolution ermöglichen – und warum verteidigt ihr sie trotz ihrer Folgen noch immer?

Dritte Wunde

Abrechnung mit dem „historischen Selbst“

Die Neigung, die Verantwortung für eigene Probleme anderen (insbesondere ausländischen) Mächten  zuzuschreiben, ist ein bekanntes Muster der iranischen politischen Kultur. Der Satz „Das war das Werk der Engländer“ steht exemplarisch für eine Verschwörungsmentalität, die es erlaubt, individueller und kollektiver Verantwortung auszuweichen.

Die lange Dauer der Islamischen Republik scheint jedoch zunehmend zu einer Abkehr von diesem Denkmuster zu führen. Fragen wie „Warum habe ich zugelassen, dass es so weit kommt?“ oder „Warum haben wir nicht früher gehandelt?“ gewinnen an Raum – zunächst individuell, dann kollektiv.

Diese „Warum ich?“-Fragen wandeln sich allmählich zu „Warum wir?“. Sie markieren den Beginn einer selbstkritischen Haltung. Auch wenn dieser Prozess noch nicht von einer tiefen theoretischen und gesellschaftlich breit getragenen Reflexion begleitet wird, ist er in den unteren Schichten des kollektiven Bewusstseins klar erkennbar.
Sollte diese Selbstkritik die emotionale Phase – geprägt von Wut, Schuldzuweisungen, Vorurteilen und Aggression – überwinden und eine rationale Ebene erreichen, könnte sie zu einem entscheidenden Faktor für die Demokratisierung des Irans nach der Islamischen Republik werden.

Schlussfolgerung

Ausgehend von dem, was oben dargelegt wurde, lässt sich gut vorstellen, dass die Menschen in Iran nicht zur Ruhe kommen werden, solange die Islamische Republik nicht gestürzt ist. Die brutale Unterdrückung der Demonstrierenden, Inhaftierung, Folter, Vergewaltigung und die Tausenden von Toten können den Aufstand der Iraner*innen für die „Rückeroberung Irans“ zwar verzögern, aber nicht aufhalten. Bis dahin wird sich der Prozess der Auseinandersetzung mit den historischen Wunden weiter vertiefen und ein differenzierteres Verständnis der zugrunde liegenden „Warum“-Fragen ermöglichen. Ein Prozess, der zweifellos den Willen und die Entschlossenheit der Iranerinnen und Iraner bei dem Kampf gegen die Islamische Republik sowie zur Wiederbelebung der kulturellen und historischen Identität Irans und der menschlichen Würde weiter stärken wird.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 






آخرین مطالب:
 
 
 

hanifhidarnejad@yahoo.de | استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است | Copyright©www.hanifhidarnejad.com 2005-2026