- دوشنبه 20 آذر 1396

 
 
 
 
 
حقوق بشر
پناهندگی / اقامت
مهاجرت/انتگراسیون
جامعه/روحی-اجتماعی
مصاحبه / گفتگو
دیدگاه ها
ترجمه
پایان نامه
در دیگر رسانه ها
فیلم و صدا
درباره من
درباره سایت
Asyl / Afenthalt
Menschenrechte
Über
 
 
بن بست های استراتژیک رهبری سازمان مجاهدین خلق (2) چاپ ارسال به دوست
24 بهمن 1393

 

3. بن بست ایدئولوژیک

 سازمان مجاهدین خلق آموزه های انتزاعیِ ایدئولوژیکی خود را با این بیان ساده اما جذاب برای مخاطبینش ملموس و اینزمینی می کرد: "مرز بین حق و باطل، مرز بین با خدا و بی خدا نیست. مرز بین استثمار شونده و استثمار کننده است". این آموزه در شعار "جامعه بی طبقه توحیدی" تجلی میافت. اتوپیائی که مجاهدین ترسیم می کردند بر بنیاد برابری، برادری و قسط و عدالت اجتماعی استوار بود. انسان با "آزادی و قدرت انتخاب" تعریف شده و "آزادی"، هدف هستی تعریف می شد. با این شعارها بود که بسیاری از نوجوانان (از جمله خود من) در سالهای 1357 به بعد به این سازمان جذب شده و حاضر شدند جان خود را برای تحقق این آرمان ها هدیه کنند. زندان و شکنجه و اعدام را پذیرا شدند، از خانه و خانواده دل کندند، احساس و عاطفه خود را مهار کرده و همه چیز خود را صادقانه و مخلصانه به مسعود رجوی هدیه دادند تا با رهبری و تحت فرماندهی او مردم و میهنشان را آزاد و ایران را "زیبا ترین وطن" بسازند. در تقابل با خمینی و رژیمش، "ولایت فقیه" تجسم اسلام ارتجاعی بود که "باید از بیخ و بن سوزانده شود".

رجوی این همه را تازه آغاز راه می دانست و با تاکید بر اینکه او و ایدئولوژی اش در "نوک پیکان تکامل" قرار دارند، وعده می داد تازه با آزاد شدن ایران، نوبت بقیه ی جهان خواهد رسید. او رسالتی جهانی را تبلیغ می کرد. در این پیکار جهانی "امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا «سد اصلی دوران»" خطاب شده و هرگونه سازش با او محکوم بود. هیچ چیز نمی توانست در جنگ بین ظالم و مظلوم توجیه گر آن گردد که جبهه ی خلق را رها و با جنایتکاران و مستبدین و دیکتاتورها همنشین شد.

مسعود رجوی پیوسته تاکید می کرد که بر سردرب این سازمان نوشته شده "فدا و صداقت" و این را از همه طلب می کرد. او تاکید می کرد درب ورودی سازمان به سختی باز شده، اما درب خروجی آن همیشه باز است.

3.1. آن اتوپیای ایدئولوژیک وعده شده از سوی سازمان مجاهدین به کجا رسید؟

هر مقدار که از سال 1357 فاصله گرفته می شود، از آن آرمان های اولیه، تنها شعارهائی در لابلای کتاب ها و اوراق تبلیغی باقی مانده است. رهبری مجاهدین در درون تشکیلات بر پایه استبداد و خود رائی مطلق مسعود رجوی پیش رفته و جائی برای "آزادی و اختیار" انسان باقی نمی گذارد. "رهبری عقیدتی" مسعود رجوی،  فراتر از ولایت فقیه حاکم در ایران در خصوصی ترین مسائل افراد دخالت می کند. زنان و مردان را به طلاق اجباری و "طلاق ایدئولوژیک" وادار کرده و  فرزندان را از والدینشان جدا کرده است. ذهن و فکر افراد را می کاود و آنها را مجبور به گزارش نوشتن از خواب و رویاهایشان می کند. این "رهبری عقیدتی" فراتر از جمهوری اسلامی، تفکیک جنسیتی را در درون تشکیلات خود حاکم کرده و "ذوب شدن" افراد در رهبری و "اطاعت تام و تمام و بی چون و چرا" از او را بر همه اعضاء تشکیلات واجب می داند.[1] مسعود رجوی با آموزه های ایدولوژیک مبتنی بر روانشناسی تخریبِ شخصیت، اعتماد به نفس را در افراد کشته و آنها را به چاپلوسی و مجیز گوئی از خود و همسرش مریم کشانده و با ایجاد فضای ترس و وحشت در درون تشکیلات، هرکس را به طور بالفعل به خبرچین، گزارش نویس و شکنجه گرِ روحی دیگران تبدیل کرده است. در چنین فضائی هر فرد در ترس از اینکه خودش "زیر تیغ" نرفته و هدفِ شکنجه ی روحی در نشست های موسوم به "غسل هفتگی، حوض، طعمه و ....[2]" قرار نگیرد، به دیگران حمله می کند تا خود را در امان نگاه دارد.

همنشینی رهبران سازمان مجاهدین با سلاطین و مستبدین و جنایتکارانِ منطقه، امری عادی شده است.[3] برای آنان ارتباط با ماموران امنیتی و اطلاعاتی یا سیاستمداران سابق یا حاضر در قدرت که جنگ طالبانه ترین جناح های "امپریالیسم جهانی، سد اصلی زمان" را نمایندگی می کنند، افتخاری بزرگ تلقی می شود.[4] آن نیروی "آزادی ستان" اینک در راه روهای مجالس آمریکا و دیگر کشورهای "امپریالیستی" در تلاش است تا آنان "مریم مهرتابان" را به بازی گرفته و در این یا آن جلسه دعوتش کرده یا از او نامی ببرند.

در درون تشکیلات مجاهدین اگر چه از درجه ی نظامی نشانی نیست و به ظاهر همه یک لباس می پوشند و در یک سطح هستند، اما رتبه بندی های تشکیلاتی و سلسله مراتب فرماندهی، امکانات رفاهی و درمانیِ متفاوتی را با خود به همراه می آورد. این یعنی تبعیض. در راس همه، امکانات رفاهی که مسعود و مریم رجوی از آن برخوردارند، بویژه مجالس پر زرق و برق و تجملاتی و لباس های گرانقیمت مریم رجوی، دیگر جائی برای آن شعار فریبنده "جامعه بی طبقه توحیدی" باقی نمی گذارد. شعاری که وقتی نتوان آن را در مقیاس کوچک آزمایشگاهی در درون تشکیلات محقق کرد، دیگر ادعای جهانی کردنش را کسی حتی در درون همان تشکیلات جدی نخواهد گرفت.

انقلاب ایدئولوژیکِ درونی مجاهدین که از اواخر سال 1363 شروع و در مرحله دوم در سال 1368 اوج گرفت، قرار بود سرنگونی رژیم را تسریع و نیروهای درون تشکیلات را در مقابل هرگونه خطر و لغزش و ... بیمه کند. در عمل اما، نه تنها از سرنگونی خبری نشد، بلکه این خود مجاهدین بودند که در عراق "سرنگون" شده و همه امکانات خود را در این کشور از دست دادند. نیروهائی هم که قرار بود در راستای سرنگونی رژیم "صفی تا تهران" را تشکیل بدهند، در راستای باز گشت به  ایرانِ تحتِ حاکمیت جمهوری اسلامی به "صف" شده و از "کمپ تیف" با اتوبوس و هواپیما به ایران بازگشتند. چند صد نفر هم توانستند با هزار سختی و مشکلات خود را راهی اروپا کنند. از آنها، برخی خود را به مقصد رساندند و برخی نیز در کردستان عراق، در کوچه پس کوچه های شهرهای ترکیه یا در مسیر بین ترکیه تا یونان نیست و ناپیدا شده یا در رودخانه ها و آب های مرزی بین این دو کشور غرق شده و بی آنکه کسی از آنها خبری داشته باشد، جان دادند و رفتند. از آنانی که خود را به اروپا رسانده اند نیز برخی گوشه گیر شده، توان ارتباط با جامعه عادی را از دست داده و نیاز به حمایت و کمکِ روان درمانی دارند تا خود را بازیافته و به زندگی عادی بازگردند.

نتیجه: فراتر از شعار و تبلیغات، برای اطلاع از واقعیت هر پدیده، باید محصولات آن را دید. این است واقعیتِ انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین: مسعود رجوی در اوج جنگ، میدان نبرد را ترک و دوازده سال است که مخفی شده است. مریم رجوی هم بدون آنکه نیروهایش با خبر باشند صحنه جنگ را ترک و در فرانسه ساکن شده است. عده ای از کادر رهبری مجاهدین هم در کنار این دو "رهبر" به ادامه حیات و گذران روزگار مشغولند. نیروهای بدنه ی تشکیلات - و بخش کوچکی از کادر رهبری که شانس (!) نیاوردند با مسعود یا مریم از صحنه جنگ خارج شوند- در کمپ لیبرتی در عراق مانده و در یک جنگ فرسایشیِ روحی- نظامی و در تنگنای امکانات غذائی و درمانی، گاه دسته دسته و گاه یکی یکی هدف آدمخوارانی که آنها را محاصره کرده قرار گرفته و کشته می شوند. در این تقسیمِ کار "توحیدی انقلابیِ" برآمده از انقلاب ایدئولوژیک، البته رهبر جایگاهی "خدائی" داشته و باید تقدس شود و بقیه باید "فدا"ی او شوند. اینطور است که مسعود رجوی از مخفی گاهش و خطاب به بدنه تشکیلات در عراق فرمان می دهد باید در لیبرتی ایستاد و جنگید و مُرد. مریم رجوی نیز فرمان می دهد تا قاب عکس های "شهیدان" را تزئین کرده تا کمی بعد برود و از آنها سان ببیند. در این میان "سربازهایِ یک بار مصرفِ بازی شطرنج" نیز در انتظارند تا در لیبرتی نوبت "فدا" شدنشان برسد.

به هرحال با همه تاکتیک ها و روش هائی که رجوی بکار گرفت، این ایدئولوژی در عمل نتوانست تضادهای درون تشکیلات، مردم و جامعه و تضادهای مرتبط با سیاست بین المللی را درک کرده و پاسخ متناسبی برای آن ها داشته باشد. از همین روست که طی سه دهه گذشته نیروهای تشکیلات از آن رو برگرداندند، بسیاری از بالاترین و قدیمی ترین کادرهای سازمان از آن فاصله گرفته و یا با موضع پاسیوِ خود عملا نشان دادند که حاضر به تائید انقلاب ایدئولوژیک رجوی نیستند.

اکنون از جمعیت میلیونی سال های 1357 تا 1360 که از این تشکیلات و ایدئولوژی آن حمایت می کردند، تنها چند هزار نفر - اغلب میانسال یا در آستانه پیری- که در شرایطی زندان گونه اسیر هستند، باقی مانده اند و بقیه نیروها از آن جدا شده یا فاصله گرفته اند. مردم ایران نیز چه در خارج و چه در داخل به این تشکیلات پشت کرده اند. (نمونه روشن آن تظاهرات میلیونی سال 1388 است که هیچ نشانی در طرفداری از مجاهدین در آن دیده نشد). از همین روست که رهبری این سازمان بجای اتکاء به مردم ایران با پول هائی که معلوم نیست از کجا میایند، مردمی از دیگر کشورها را برای چند ساعت یا یکی دو روز برای مراسم پاریس یا جاهای دیگر "کرایه" می کنند تا با آنها سالن های سخنرانی را پر کنند.[5] سخنرانانی هم که در آن سوی سالن سخنرانی می کنند، اغلب پول گرفته و برای همان جمعیت "کرایه" ای به زبان های خارجی مختلف سخنرانی می کنند.[6] سازمان مجاهدین نیز بدون کمترین ناراحتی وجدان در تبلیغات خود این جمعیت را "هموطنان آزاده" می نامد. بدین ترتیب آن ایدئولوژی که روزی می توانست دها هزار نفر انسان فداکار و از خود گذشته را جذب و بسیج کند، امروز رنگ باخته و جایش را فریبکاری و پول و چاپلوسی های مشمئز کننده پر کرده است.

غم انگیزترین بخش مربوط به بن بست ایدئولوژیکی آن است که رجوی حتی شجاعت انتشار علنی هزاران ساعت ویدئوی مباحث مربوط به "انقلاب ایدئولوژیک درونی" را ندارد. در سال 1358 و 1359 نوارهای ویدئو و کاست درس های "تبین جهان" مسعود رجوی در دانشگاه صنعتی شریف در تهران به سرعت به انجمن های طرفدار مجاهدین در دانشگاه های اکثر شهرهای کشور ارسال و در آنجا نیز در جلسات عمومی باز پخش می شد. کمی بعد نیز همین مباحث بصورت کتابچه چاپ و منتشر می شد. هنوز هم که هنوز است مجاهدین در تبلیغات خود به جلسات تبین جهان مسعود رجوی که در آن تا 10.000 نفر شرکت می کردند می بالند. با این وجود معلوم نیست چرا حاضر نیستند هیچ سند و مدرکی از مباحث انقلاب درونی ایدئولوژیک که از سال 1363 شروع و هنوز هم ادامه دارد، ارائه دهند. رجوی در نشست های درونی در داخل تشکیلات مدعی می شد که این انقلاب نه تنها آزاد کننده زنان و مردان مجاهد است، بلکه بر پایه دستاوردهائی که مجاهدین در درون خود به آن رسیده اند، آن را در آینده به درون همه خانه ها در ایران نیز خواهند برد و پس از آن نوبت جهان خواهد رسید. جهان سرگشته و تشنه ای که منتظر است تا "مریم، مهر تابان" به تهران برسد و فصل جدیدی در تاریخ رهائی بشر را رقم بزند.  

با این همه ادعا، معلوم نیست چرا رهبری مجاهدین حاضر نیست نوارهای نشست های "تنگه و توحید، طلاق ایدئولوژیک، امام زمان، «بند ج» و نیز نشست های موسوم به  طعمه و دیگ و عملیات جاری و ... " را بطور عمومی پخش نماید؟ از این طریق مردم ایران این فرصت را دارند تا بطور مستقیم و بدون واسطه با این انقلاب و روش ها و دستاوردهایش آشنا شوند. سرانجام آنکه پخش این ویدئوها می تواند نشان دهد آیا منتقدین و مخالفین رهبری مجاهدین در ادعاهای خود حقیقت را می گویند یا نه؟

4. بن بست نیروئی/ تشکیلاتی

بعد از انقلاب 1357 سازمان مجاهدین خلق به سرعت رشد کرده و توانست در مدت کوتاهی به بزرگترین سازمان سراسری در ایران تبدیل شود. کاندیدادهای این سازمان برای مجلس شورا در شهرهای بزرگ با وجود محدودیت ها و ممنوعیت ها و تقلب های رژیم در بالای لیست برندگان قرار داشتند. در انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری نیز مسعود رجوی از حمایت طیف گسترده ای از احزاب دمکرات و لیبرال و روشنفکران و هنرمندان و استادان دانشگاه و انجمن های کارمندی و کارگری و نیز احزاب کوردی برخوردار بود. شانس برنده شدن رجوی در این انتخابات آنقدر بالا بود که خمینی ناگزیر شخصا وارد میدان شده و عملا رجوی را از ادامه رقابت های انتخابتی حذف کرد.

سال 1359 خیابان ها و چهار راه ها و دانشگاه های کشور محل اصلی تجمع و فعالیت مجاهدین و هوادرانشان بود. تهران و تبریز و رشت شاهد سخنرانی های  ده ها هزار نفری مجاهدین بودند. در سی خرداد 1360 نیز با وجود همه محدودیت هائی که رژیم ایجاد کرده بود، مجاهدین توانستند چند صد هزار نفر (به گفته خود مجاهدین 500 هزار نفر) را در تهران به خیابان کشانده و تظاهرات گسترده ای را سازماندهی کردند. تیراژ فروش نشریه مجاهد چند صد هزار نسخه در روز بود.

فعالیت های شبانه روزی و خستگی ناپذیر و گسترش و محبوبیت اجتماعی سازمان مجاهدین در اساس بر دوش هوادارانی سوار بود که اغلب بین 14 تا 22 سال سن داشتند. بسیاری از هوادارن شاغل این سازمان بر اثر محدودیت های رژیم کار خود را از دست دادند. بخشی در خانواده مشکل پیدا کرده بود و بخاطر آرمان هایشان به نیروی "حرفه ای" سازمان تبدیل شده و در ستادها و مراکز مجاهدین شبانه روزی فعالیت می کردند.

تا قبل از 30 خرداد 1360 حدود 50 نفر از هواداران مجاهدین در حمله های حزب اللهی ها به تظاهرات و تجمعات مجاهدین یا دفاتر و مراکز آنان کشته شدند. بعد از 30 خرداد نیز در حالی که این نیروها اغلب چهره های شناخته شده ای در محل زندگی و کارشان بودند، با فرمان مسعود رجوی وارد "فاز نظامی" و جنگ مسلحانه با رژیم  شدند. این درحالی بود که پیشاپیش مسعود رجوی و رهبری سازمان مخفی شده بودند و هوادارن و نیروهای فعال از سوی رهبری سازمان مجاهدین نسبت به ورود به فاز نظامی مطلع نشده و همین امر میزان ضربه پذیری آنها را بویژه به دلیل شناخته شده گی شان توسط کمیته های محل و حزب اللهی ها و نیروهای اطلاعاتی- امنیتی رژیم بالا می برد. خیلی ازهواداران مجاهدین در همان روزها و هفته های اول بعد از 30 خرداد 1360 جائی برای مخفی شدن نداشتند. بسیاری از آنان دستگیر و زندان و شکنجه و در ماه ها و سال های بعد هزاران هزار نفر نیز اعدام و تیرباران شدند. در چنین شرایطی بخش بزرگی از هواداران مجاهدین نیز ناگزیر شهر محل زندگی خود را ترک کرده یا ناچار شدند شغل خود را تغییر دهند و درشرایط مخفی یا نیمه مخفی زندگی کنند. بخش کوچکی از هوادارن مجاهدین که عزم جنگ با رژیم داشته یا امکانی برای زندگی مخفی نداشتند نیز به کردستان یا به خارج ایران رفتند.

در آستانه 30 خرداد 1360 می توان گفت سازمان مجاهدین به لحاظ نیروئی و تشکیلاتی، قوی ترین، منضبط ترین و متشکلترین سازمان سراسری ایران بود. بخش بزرگی از مردم ایران احترام بالائی برای مجاهدین قائل بوده و فداکاری و صداقت آنها را می ستودند و به اشکال مختلف از مجاهدین حمایت می کردند. حتی در شرایط امنیتی و خطرناک سال های اول دهه 60 شمسی بسیاری از مردم عادی به دلیل همان احترام و اعتمادی که به مجاهدین داشتند، با پذیرش خطر برای خود و خانواده شان به هواداران مجاهدین پناه داده یا برای رفتن از شهری به شهر دیگر یا خروج از کشور به آنها کمک می کردند. اقدامی به غایت انسانی و ستودنی که طی آن جان بسیاری ازهوادارن یا اعضاء مجاهدین نجات داده شد.

4.1. وضعیت نیروئی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین اکنون چگونه است؟

رهبری سازمان مجاهدین در سه دهه گذشته پیوسته از پاسخ به سوالات بسیاری که در مورد سیاست های او مطرح است با این استدلال که این موضوعات شامل موارد "اطلاعاتی و امنیتی" می شود طفره رفته است. اکنون آن "ملاحظات امنیتی" در بسیاری از موارد از بین رفته است. برای مثال مشخص است زمانی که نیروهای آمریکا در سال 2003 قرارگاه اشرف را تحت کنترل گرفتند با حدود 3800 نفر از نیروهای سازمان مجاهدین مصاحبه کرده اند. سعید جمالی این تعداد را 3400 نفر می داند.[7] در تاریخ نگارش این مطلب- اسفند 1393/2015 –حدود 2700 نفر از آن نیروها هنوز در کمپ لیبرتی در عراق ساکن هستند. پاسخ به برخی سوالات می تواند تحولات نیروئی و درون تشکیلاتیِ سازمان مجاهدین خلق را بسیار روشن ساخته و کمک کند که واقعا چه بر سر این "بزرگترین و منضبط ترین نیروی سیاسی" سه دهه اخیر آیران آمده است. از جمله این سوال ها:

- تعداد اعضاء و هواداران سازمان مجاهدین که بعد از 30 خرداد 1360 توانستند زنده از کشور خارج شده یا آن دسته که از پیش در خارج از ایران بوده و خود را به تشکیلات وصل کرده و بطور تمام وقت یا نیمه حرفه ای در تشکیلات بودند، چه تعداد بوده است؟

- از تعداد فوق چه تعداد خودشان از سازمان و تشکیلات جدا شده یا به همکاری و فعالیتشان پایان دادند. چرا؟

-  از آن تعداد، چه تعداد از تشکیلات اخراج شدند. چرا؟

- از آن تعداد، چه تعداد کشته شده یا فوت کرده اند. دلیل آن چه بوده یا به چه طریق در کجا؟ آیا به خانواده هایشان اطلاع داده شده است که عزیز آنها در کجا خاک شده است؟

- تعداد افرادی که اکنون (در زمستان 1393/ 2015)همچنان عضو تشکیلات بوده یا بطور نیمه حرفه ای با تشکیلات کار می کنند چه تعداد می باشد؟ اگر رهبری سازمان مجاهدین به دلایل امنیتی(!) مایل نیست ارقام را اعلام کند، بگوید تعداد این افراد بیش از سال های دهه 60 شمسی بوده، یا کمتر؟ ارقام فوق و آنالیز آنها می تواند خیلی حقایق را روشن کند.

اما جدا از اعداد فوق که معلوم نیست روزی اصلا انتشار بیرونی پیدا کنند یا نه، امروز وضعیت نیروئی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین چگونه است؟

وضعیت نیروئی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق را می توان براساس تجربه و مشاهده اینچنین خلاصه کرد:

- بین سال های 1360 تا 1367 سازمان مجاهدین بالاترین میزان جذب نیرو از داخل و خارج کشور را داشته است.

- در همان سال ها، بازسازی تشکیلات در ابعاد مختلف (سیاسی- دیپلماتیک، تبلیغاتی، نظامی، اطلاعاتی، لجستیکی) گسترش پیدا کرد.

- طی همان سال ها بخشی از اعضاء و کادرها و هواداران به دلیل اعتراض (خاموش) به شکست های نظامی و تقویت نقش رجوی به عنوان "رهبرعقیدتی" از تشکیلات خارج شدند.

- از سال 1367 و پس از عملیات فروغ جاویدان تا 1373 بخش دیگری از اعضاء و هوادارن سازمان مجاهدین بویژه در عراق از تشکیلات جدا شدند.

- رهبری سازمان مجاهدین از اواخر سال 1373 با کنترل های شدید در درون تشکیلات امکان خروج از تشکیلات را بسیار بسیار سخت و محدود تر از گذشته کرد.

- بر اساس گزارش اعضاء جدا شده، از 1373 تا سقوط صدام در فروردین 1382/ 2003 تعداد زیادی (؟) ایرانیانی که در پاکستان، ترکیه یا عراق به دنبال کار یا رساندن خود به اروپا  بوده اند توسط  سازمان مجاهدین با روش های مختلف جذب و به قرارگاه اشرف در عراق منتقل شده اند.[8] این افراد از قصد و هدف سازمان مجاهدین برای نگه داشتن آنها در عراق به عنوان رزمنده (؟) ارتش آزادیبخش مطلع نبودند. بعد از ورود این افراد به قرارگاه اشرف، امکان خروج آنها از عراق گرفته شد.

- بر اساس گزارش اعضاء جدا شده سازمان مجاهدین، اعضاء ناراضی در عراق زندان و شکنجه می شدند. گزارش های مختلف از چند صد نفر (700 نفر) زندانی در سال های 1373 و 1374 حکایت دارند. برخی از این افراد از مرگ یا کشته شدن چند نفر از زندانیان سخن گفته یا به مواردی ازخودکشی اشاره کرده اند که جزئیات آن نامشخص است.[9]

- مسعود رجوی در جلسات عمومی ناراضیان (آنان که علنی یا به صورت منفعل با رفتار خود خواهان جدا شدن از تشکیلات بودند) را تهدید به تحویل دادن به نیروهای صدام حسین و 8 سال حبس در زندان ابوغُریب کرده و تاکید می کرد بعد از آن مدت نیز آنها را در مزر ایران و عراق رها خواهند کرد. این یعنی تهدید تحویل دادن رزمنده مجاهد به دشمن حاکم در ایران در صورتی که اعتراض کرده یا خواستار جدائی باشد![10]

- بعد از انتقال نیروهای مجاهدین از قرارگاه اشرف به کمپ لیبرتی، بیش از دو سال است که این نیروها به مرگ تدریجی دچار شده، به لحاظ جسمی و روحی در حال فرسایش بوده و بطور روزمره و دائم در شرایط بحرانی و غیر قابل پیش بینی عراق در معرض تهدیدات امنیتی و مرگ قرار دارند. به گفته مسعود رجوی 800 نفر از این نیروها به دیلیل بیماری ناتوان و 50 نفر از آنان در آستانه نابینائی قراردارند.[11]

- بخشی از نیروهای مجاهدین که از عراق به آلبانی منتقل شده اند، از تشکیلات جدا شده و در ساختمان های جداگانه ای زندگی می کنند. تعدادی از فرمانده هان مجاهدین تلاش دارند تا با ایجاد فشار یا با وعده دادن به این افراد، مانع از آن شوند که این افراد بطور علنی جدا شدن خود را اعلام کرده یا حقایق مرتبط با تشکیلات در عراق را منتشر کنند. بر اساس اطلاعات موثق، سازمان مجاهدین ماهیانه ای برابر 500 دلار به این افراد پرداخت می کند تا آنها را در وابستگی مالی به خود نگه داشته و از آنجا که این افراد امکان کار و زندگی عادی نداشته و اقامتشان نامعلوم است،  ناگزیر به پذیرش این پول- که تقریبا دو برابر ماهیانه سازمان ملل می باشد- شده اند. این پرداخت را می توان "حق السکوت" نامید.

- تشکیلات سازمان مجاهدین خلق در عراق و آلبانی عملا در وضعیت بحرانی قرار دارد. رهبری سازمان مجاهدین از همین رو مانع از ارتباط این افراد با دنیای خارج، حتی با خانواده هایشان می شود.

نتیجه: سازمان مجاهدین خلق ایران امروز هیچ حضور جدی یا تاثیرگذار در ایران ندارد. در خارج از ایران نیز این سازمان نه تنها نتوانسته با وجود حضور پنج تا شش میلیون ایرانی، نیرویی هر چند کم، جذب کند، بلکه در بین ایرانیان عادی یا نیروها و تشکل های سیاسی و حتی رسانه های فارسی زبان با بی اعتنائی روبرو می باشد. در تجمعات رنگارنگ و پرهزینه این سازمان، بویژه در پاریس بخش قابل توجه ای از جمعیت شرکت کننده را خارجیانی تشکیل می دهند که از طریق پرداخت پول "استخدام روزمزدی" شده و هزینه سفر و خواب و خوراکشان هم برای شرکت در جلسات پرداخت می شود. میهمانان و سخنرانان این جلسات اساسا خارجی می باشند، این نیز نشانه دیگری از انزوای این تشکیلات در بین ایرانیان می باشد.

سازمان مجاهدین، تشکیلاتی است بسته که هرنوع ارتباط اعضاء و وابستگان به خودش را باهم، با خانواده هایشان و با دنیای بیرون محدود کرده یا تنها از کانال های کنترل شده آن را امکان پذیر می کند. این سازمان تشکیلاتی غیر شفاف و غیردمکراتیک است و نقش "رهبر عقیدتی" در آن از ولایت فقیه در جمهوری اسلامی نیز "مطلق" تر است و به شدت به تدقس آن دامن زده می شود. این تشکیلات با مکانیزم های مختلف افراد خود را کنترل و راه فکر کردن و "انتخاب آزاد"، به معنی واقعی را از آنان گرفته و از آنان "اطاعت مطلق و بی چون و چرا" طلب کرده و هر تخطی و تخلفی را به شدت تنبیه و سرکوب می کند. 

تشکیلاتی با آن گستردگی در آغاز دهه 60 شمسی، اکنون به چنین وضعیت اسفناکی گرفتار شده است. این وضعیت نتیجه مستقیم سیاست های غلط رهبری سازمان مجاهدین و در راس همه مسعود رجوی می باشد. او نیز از هرگونه مسئولیت پذیری و پاسخ به پرسش ها فرار کرده و بیش از 12 سال است که مخفی شده است. این سیاست های غلط، جان و احساس و عاطفه دست کم ده ها هزار انسانی که به رجوی اعتماد کرده بودند را نابود کرد و یک تشکیلات عظیم سیاسی با استعدادهای بسیار جوان که "می توانست" سرمایه ای برای تحولات دمکراتیک و پیشرفت و آبادانی در ایران شود را به مرز نابودی کشاند. باقیمانده این تشکیلات در عراق نیز با تاکید مسعود رجوی به نحو غیر مسئولانه ای بجای انتقال به کشورهای ثالث، محکوم به ماندن در عراق و کمپ لیبرتی شده اند. آنها یا به صورت تدریجی جان می دهند و می میرند یا آنکه هدف حمله های گاه و بیگاه نیروهای وابسته به رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفته و کشته و مجروح می شوند. مسعود رجوی این خون های بر زمین ریخته را "هدیه ای به خلق برادر عراق" می نامد.

5. بن بست اخلاقی

یکی از مواردی که در آستانه و  بعد از انقلاب 1357 نسل نوجوان و جوان (از جمله خود من) را جذب سازمان مجاهدین کرد، زندگینامه های "شهیدان" این سازمان بود. آنچه در این زندگینامه ها بیش از هرچیز جلب نظر می کرد، صداقت، صمیمیت، روراستی، مردم دوستی، ساده زیستی، پایداری بر سراصول، بی ادعا بودن، فداکاری بدون چشمداشت و ... این افراد بود. همین خصوصیت ها به سرعت در آن نسل جوان و پرشور بازتکثیر شده و با همین روحیه بود که آن نسل به میدان مبارزه و فداکاری برای مردم و میهن خود شتافت. بسیاری از آن عاشقان و شیفتگانِ آزادی، بعد از 30 خرداد 1360 و شروع دستگیری و اعدام سیستماتیک هوادارن سازمان مجاهدین و دیگر نیروهای سیاسی، در مبارزه با پاسداران تباهی حتی اسم خود را نگفتند و اعدام شدند. بسیاری دیگر وقتی در سال های دورتر  از زندان و شکنجه و اعدام جان بدر برده و تن و روان مجروح و نیم زنده ی خود را به کردستان یا اروپا رسانده و به سازمان "وصل" شدند، با تمام وجود خود را وقف سازمان کردند. از آن عاشقان نیز بسیاری در میدان های رزم پرپر شده یا در تورهای بازرسی، توسط پاسداران به رگبار بسته شدند و ...

با همه سختی ها و خطرها در همه این سال ها یکی بود، که "سمبل مجسم" همان خصوصیت های انسانی و مبارزاتی به شمار می رفت: "مسعود". او  به تدریج در سازمان تقدس می شد و بالا و بالاتر برده می شد و ما، نیروهای سازمان به دلیل "اعتماد چشم بسته" ذره ای به او شک نمی کردیم. به خود شک می کردیم، اما به "مسعود" هرگز.

آن نسل، عاشق و شیفته ی مسعود شده و خودش را در اوج اعتماد، به او"سپرده" بود. مسعود فریاد می زد که بزرگترین خیانت خمینی، خیانت به "اعتماد مردم" بود. او می گفت "مردم فرش سرخ بر مَقدم خمینی پهن کردند، اما او بدتر از شاه، مردم را به خاک و خون کشید." او می گفت، "ما آمده ایم تا اعتمادهای پر پر شده و لگدمال شده توسط خمینی را زنده کنیم" و ... ما به مسعود و آنچه می گفت باور کرده و او را همانگونه که خودش ادعا می کرد می دیدیم. رهبران سازمان، بویژه افراد باقی مانده از دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان و زندانیان سیاسی زمان شاه که هم دوره با بناینگذاران سازمان بودند نیز به تقدس "مسعود" دامن  زده  یا آن را تائید می کردند. ما، نسل ما نیز "می خواستم" که او را "آنگونه" ببینم زیرا از آن همه خیانت و نامردمی خمینی آنچنان سرخورده و دلشکسته شده بودیم، که "می خواستیم" مسعود را، آنگونه که خودش می گوید و ما در تصوراتمان آرزو می کردیم ببینیم. ما نیاز داشتیم تا به کسی اعتماد کنیم. اما در عمل، "مسعود"، همانی که فریاد می زدیم "خلق جهان بداند مسعود معلم ماست" از ما سوء استفاده کرد. او هم به اعتماد ما خیانت کرد. اگر خمینی خنجرش را در پشت ما، آن نسل عاشق و فداکار، فروبرده بود، مسعود این خنجر را در قلب و روان ما فرو برد. ما مات و مبهوت شده و دیگر نمیتوانستیم باور کنیم. نمی خواستیم و نمی توانستیم باور کنیم که "مسعود" هم به ما خیانت کرده است. به خو شک می کردیم و "اشکال" را در خود می دیدم. برای آنکه از آن خواب خوش، خوابی که در آن کسی را پیدا کرده بودیم که به او اعتماد کنیم، بیدار نشده و در کابوسِ واقعیت چشمانمان را باز کنیم، به خود نهیب می زدیم که "اشتباه از خودت،" است. مسعود، "مسعود" است و خطائی در کارش نیست.

"خدا" بودن او را باور کرده بودیم. او "برادر"، پدر، مادر و خانواده یمان بود. اصلا به خدا نیاز نداشتیم. او برایمان خدا و پیغمبر شده بود و به ما آرامش می داد. او و سازمان همه چیزمان شده بود. کجا داشتیم که برویم؟ با او و در سازمان، انگاری که همه دنیا را داشتیم ...

این بخشی از احساس ما، "نسل مسعود" بود. چه آنزمان که در خیابان ها نشریه مجاهد را می فروختیم و حزب اللهی ها به ما حمله می کردند، چه آن زمان که بازو در بازوی هم در مقابل حزب اللهی ها زنجیر انسانی درست می کردیم و آنها وحشیانه با سنگ و چوب و زنجیر بر سر و رویمان می کوبیدند، چه آنزمان که در خانه های مردم یا در خرابه ها و در جوی خیابان ها مخفی شده و شب را به صبح می رساندیم، چه آنزمان که در کوه های کردستان در سختی تمام نبرد را ادامه می دادیم، چه آنزمان که در هیبت "ارتش آزدیبخش ملی ایران" در نبرد با پاسداران تباهی به میدان مین می زدیم و در دنیائی از آتش و دود به جلو میرفتیم و... . در همه این زمان ها خیالمان راحت بود که: "کسی" هست که مردم ما می توانند به او اعتماد کنند. کسی که می تواند بر پایه ی "فدا و صداقت" مردم و کشورمان را از دروغ و ریا و زندگی چند ماسکی در حاکمیت جمهوری اسلامی نجات دهد و استعداد ها و توان های انسانی را شکوفا و ایران را از نکبت و قهقرا نجات داده و به پیشرفت و آبادانی و رفاه و عدالت اجتماعی رهنمون کند.

اما، به تدریج چشمانمان باز شد. برخی زودتر و برخی دیرتر. برخی هم هنوز نمی خواهند چشمانشان را باز کنند، زیرا نمی خواهند با آن کابوس وحشتانک روبرو شوند. کابوسی که در آن می بینند که آری! مسعود هم دروغ گفت. که ببینند او هم به اعتماد ما خیانت کرد. که ببینند او هم ما را "وسیله" ای برای رسیدن به قدرت کرد. بسیاری از جدا شدگان از سازمان مجاهدین نیز با وجودی که سال های سال است از تشکیلات جدا شده اند، هنوز هم برایشان سخت است که دست به قلم ببرند یا به زبان بیاورند که دلیل خروجشان از سازمان چه بوده است. آنقدر قلبشان شکسته و آنقدر سرخوردگی و دل شکستگیشان از "مسعود" عمیق است که هنوز هم که هنوز است نمی خواهند یا نمی توانند لب به سخن باز کنند. هنوز در سِحر آن عشق و امید اولیه گیر کرده اند.

از جداشدگان این سالیان دراز، عده ای کمتر اما، توانسته اند از آن هفت خان و آن "هفت حصار"[12] تو در توی درونی "سازمان" بیرون آمده و فریاد برآورند و همرزمان سابق خودشان را هم به بیداری و دیدن حقیقت فرا می خوانند.

شاید بدترین بن بستی که رجوی در سه ده گذشته درگیر آن شده است، همین بن بست اخلاقی است. او اعتبارش را از دست داده و  دیگر کمتر کسی به او باور دارد. کمتر کسی ادعاهای او را می پذیرد. گوئی دیگر خودش هم به خودش باور ندارد و مخفی شدن را بیشتر ترجیح می دهد. دیگر کمتر کسی او را جدی می گیرد. به اصطلاح "مچ" او باز شده است و اکنون دیگر مشخص شده که او هم "ماسک" به چهره دارد و بسیار ماهرانه این ماسک را بر چهره نگه داشته است. در زیرِ آن ماسکِ "معلم  فدا و صداقت" اما، چهره ای دروغ گو، فریبکار و حیله گر قرار دارد که به هیچ پرنسیب و اخلاقیاتی پایبند نیست و اگر لازم باشد، برای حفظ خودش، هر کسی را به مسلخ نشست های "انقلاب ایدئولوژیک" خواهد فرستاد.

رجوی به نیروهایش دروغ گفت و آنان را فریب داد و حاضر نیست پاسخگو باشد. او خودش را قدیس و رهبر عقیدتی و فراتر از ولی فقیه مطلق کرده و از همه نیروهایش "فدای حداکثر" طلب کرد، اما در شرایط سخت و بحرانی خودش میدان نبرد را ترک و جانش را نجات داد. با این وجود هنوز هم از انتقال باقیمانده نیروهای مجاهدین از عراق به کشورهای ثالث جلوگیری می کند، زیرا از آن بیم دارد که از بین آنان، افرادی پیدا شوند که حقایق بسیاری از درون تشکیلات مجاهدین را که از آن باخبرند به اطلاع افکارعمومی برسانند.

در "انقلاب ایدئولوژیک درونی" و طی سه دهه، مسعود رجوی به حذف ناراضیانش در درون تشکیلات دست زد. علی زرکش، معاون او و "فرماندهی سازمان مجاهدین در داخل کشور" بود که در یکی از جسله های انقلاب ایدئولوژیکی که مسعود رجوی راه انداخته بود، در پاریس به اعدام محکوم شد.[13] رجوی بسیاری از بالاترین رهبران سازمان را به پابوسی خود کشانده یا آنان را تحقیر کرده و به سکوت مجبور کرد.[14]  تشکیلاتی که در آن سادگی و صمیمت موج می زد را به چاپلوسی و زرق و برق و ولخرجی آلوده کرد. به جای اتکاء به مردم، هر پرنسیبی را به کنار زده و خود را به بیگانگان و جنگ طلبان و حاکمان جنایتکار منطقه آویخت.

اوج سقوط اخلاقی اما در اینجاست: سازمانی که خود از قربانیان نقض حقوق بشر در ایران است، در درون تشکیلاتش به نقض حقوق انسانی اعضایش دست زد. رجوی هر صدای اعتراضی را در درون تشکیلات به شدت و با "مشت آهنین" در هم کوبید. بسیاری را به اردوگاه حِلّه و رُمادی در مرز عراق- اردن فرستاد تا به باد فراموشی سپرد شوند. بسیاری از آنان سرنوشت دردناکی پیدا کردند. حداقل یک مورد خودکشی نیز از آن افراد گزارش شده است.

مسعود رجوی حتی نیروهای ناراضی درون تشکیلات را به صدام حسین تحویل داد تا در زندان "ابوغُریب" به زنجیر کشیده شده تا "آدم" شوند و به پابوسی او برگردند. برخی ازنارضیان را تهدید به رها کردن در نقطه صفر مرزی ایران و عراق نمود تا بین رفتن به ایران (در واقع ملحق شدن به رژیم یا دستگیر شدن توسط نیروهای رژیم و زندان و شکنجه و مرگ)، یا بازگشت به حاکمیت توتالیتاریستی او یکی را انتخاب کنند. کار به آنجا کشیده شد که در درون تشکیلات همرزمان و "خوهران و برداران" ی که تا چندی قبل در یک سنگر باهم می رزمیدند را مجبور کرد تا به سر و صورت هم تف بیاندازند. در صورت عدم وفادرای به "رهبر" و انقلاب ایدئولوژیکش، افراد تشکیلات باید در نشست های مختلف آماده ی دریافت مشت و لگد از همرزمانشان می شدند. در دوره های مختلف، چند صد نفر از ناراضیانِ درون تشکیلات بازداشت و زندانی و عده ای نیز شکنجه شدند. بر اساس گفته شاهدین عینی،[15] چند نفری نیز در زیر شکنجه کشته شده یا حداقل از وضعیت آنها اطلاعی در دست نیست. تعدای در درون تشکیلات به روش های مختلف خودکشی کرده یا فوت کرده اند که جزئیات مرگ آنها نیز نامشخص است. رجوی به هیچ پرسشی در این زمینه ها پاسخی نمی دهد.

مسعود رجوی عشق و رابطه انسانی و پر محبت دو انسان به همدیگر را ممنوع کرد. محبت والدین به فرزندانشان را قطع کرد و همه این عشق و محبت ها را "فقط" برای خودش خواست. او ارتباط نیروهایش با خانواده هایشان و تلاش خانواده های آنها برای ارتباط با عزیزانشان را قطع کرده و حاضر نیست امکان برقراری ارتباط بین باقی مانده نیروهایش در عراق و آلبانی با خانواده هایشان را فراهم کند. رجوی با آموزه هایش در انقلاب ایدئولوژیک وارد خصوصی ترین مسائل فردی اشخاص شد و از آنها خواست تا درون ذهن و ضمیر و حتی خواب و رویاهای خود را به او "گزارش" کرده و آن را به یک روش روزمره در درون تشکیلاتش تبدیل کرد. او بسیاری از این نوشته ها را که در فضائی پر از اعتماد به او نوشته شده را بطور گزینشی انتخاب و بر علیه آنانی که بطور علنی به نقد و تحلیل او می پردازند استفاده و بر ضدِ آن افراد "افشاگری" می کند.

مسعود رجوی جدا شده های از سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت که بطورعلنی به نقد و تحلیل توتالیتاریسم او پرداخته اند را به مرگ تهدید و فتوا گونه، دستور به "مجازات رساندن" آنها را صادر کرده است.[16] اکنون نزدیک دو سال است که افرادی که از رجوی دستور می گیرند با نام و نشان اصلی یا با اسامی مستعار، یک جنگ بزرگ و پرهزینه روانی برای ترور شخصیت این مخالفان را آغاز و آنان را مورد توهین و فحاشی قرارداده و اتهامات بی پایه و اساس به آنها نسبت می دهند. رجوی که زمانی مدعی بود برای دفاع از آزادی باید "جوّ رعب و وحشت و اختناق" را در هم شکست، اکنون خود در مقابله با مخالفین و منتقدینش همان "جوّ رعب و وحشت و اختناق" را دامن می زند.

حنیف حیدرنژاد/ قهرمان حیدری

بهمن 1393

http://www.hanifhidarnejad.com





در این نوشته و دیگر نوشته های نویسنده منظور از منتقدین، مخالفین و جدا شده های از سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت آن افرادی می باشند که بر مخالفت و ضدیت خویش با رژیم جمهوری اسلامی استوار ایستاده و مخالفت با سازمان مجاهدین یا شخص مسعود رجوی را دلیلی برای رفتن به طرف رژیم یا همکاری با آن و انجمن ها و نهادهای وابسته به آن نمی دانند.

[1] نگاهی به فروغ جاویدان، 25 سال بعد / حنیف حیدرنژاد، صفحه 27 به بعد

http://www.pezhvakeiran.com/pfiles/negahi_be_FroghJavidan_Hanif_Heidarnezhad.pdf

[2] شیوه های کنترل و سرکوب جمعی در درون مجاهدین- قسمت سوم جمال عظیمی، قسمت اول تا سوم

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-61989.html   

[3] جایتکار خوب، جنایتکار بد! حنیف حیدرنژاد

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-67063.html

[5] به زیرنویس 5 مراجعه شود

[6] به زیرنویس 5 و 17 مراجعه شود

[7] زیرنویس شماره 13، صفحه 5 به بعد

[8] درباره جریان...9 ـ تشکیلات آهنین یا مشت آهنین؟ و مقوله"انقلاب ایدئولوژیک"3 ، سعید جمالی

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-56464.html

[9] دوزخیان شهر اشرف ، قسمت دوم: عید در زندان

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-60175.html

همچنین: روایت دردهای من/ خاطراتی چند از سه سال اسارت در سلول‌‌های انفرادی قرارگاه اشرف، رضا گوران، قسمت های مختلف

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-60680.html

[10]  مراجعه شود به زیرنویس های 21 و 22

[11] مسئولیت مسعود رجوی در حفظ جان ساکنین کمپ لیبرتی در عراق، حنیف حیدرنژاد

http://www.hanifhidarnejad.com/Hidarnejad/index.php?option=com_content&task=view&id=11707&Itemid=247

[12] هفت حصار، اسماعیل وفا یغمائی

http://esmailvafa-yaddashtha.blogspot.de/2013/11/blog-post_30.html

[13] تاریخ و تجربه/ گزارش کمال رفعت صفایی, عضو سابق سازمان مجاهدین از « شاه بازی مذهبی » مسعود رجوی موسوم به « انقلاب ایدئولوژیک » و تاثیرات ویرانگر آن بر جنبش انقلابی ایران بر علیه رژیم جمهوری اسلامی، صفحه 74

http://www.pezhvakeiran.com/pfiles/kamal-rafat-safai-tarikh-o-tajrobe.pdf

[14] شیوه های کنترل و سرکوب جمعی در درون مجاهدین- قسمت اول جمال عظیمی

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-61398.html

[15] رجوع شود به نوشته های جمال عظیمی و رضا گوران که در زیرنویس های قبل لینک های آنها داده شده است.

[16] نگاهی سریع به پیام یازده آبان 1393 مسعود رجوی

http://www.hanifhidarnejad.com/Hidarnejad/index.php?option=com_content&task=view&id=11699&Itemid=247

 


 
 
 

hanifhidarnejad@yahoo.de | استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است | Copyright©www.hanifhidarnejad.com 2005-2017